<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>یادداشت های منِ دغدغه مند!</title>
	<link>https://itsmrasool.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://itsmrasool.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Thu, 21 May 2026 11:10:31 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>خودگیری در تأهل</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/39</link>
				<description><![CDATA[<p>چی میشه که بعضی ها بعد از ازدواج، در اوج صمیمیتی که باهم داریم، یهو تصمیم میگیرند باهات سرسنگین بشن، یا حتی بدتر قطع ارتباط کنند، یا حتی بازم بدتر تو خیابون رندوم که به همدیگه میرسید نگاهشونو بدزدن و وانمود کنن که ندیدنت؟ متوجه نمیشم!</p><p>خب شما ازدواج کردی، درسته، یه achievement تو زندگی جلوتر از بقیه دوست ها و آشناهات هستی، دیگه چی؟</p><p>شاید داخل اون متنی که توی محضر امضا میزنن نوشته «قطع ارتباط با هر جنبنده ای» ، اللهُ اعلم 🤷</p><p>شایدم چون داره با ازدواج نصف دینشون تکمیل میشه، نصف دیگه اش توی «عصا قورت دادن» یا «گرفتنِ خود» هست و با قطع ارتباط تکمیلش می کنند؟! 🤔</p><p>آها، اگه بهونه ات اینه که چون متاهل شدی، سرت شلوغ شده و وقت نداری اوکی، دیگه چرا سلام علیک سختته؟</p><p>یجوری قضیه تو نگاه من تحلیل میشه که زن/شوهرش گفته (من) قراره دلیل جداییشون بشم، یا با من نگردید چون معیشت ضعیف مردم دسته منه یا شاید هر کی با ما معاشرت کنه میسوزه...</p><p>آقا، خانوم، مراقب رفتارت باش، بالاخره میری سر خونه زندگی، انشااااااااللللله سرگرم میشی، عادی که شد میخوای برگردی ارتباط با بقیه بگیری، جوری نشه که کسی تحویلت نگیره یا پشتت دشمنت بشن هااااا، خود دانی دیگه </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 21 May 2026 11:10:31 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/39/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/39</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			<category>انتقادات شاید سازنده</category></item><item>
				<title>مانند شهدا</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/38</link>
				<description><![CDATA[<p>دلیل مذهبی بودنم، می تونست مثل خیلیا، فقط و فقط بخاطر متولد شدن توی یک خانواده مذهبی سفت و سخت باشه، اما خوشبختانه با این که خانواده ی مذهبی دارم، این دادن آزادیِ انتخابِ خود آگاه به فرزندشون باعث شده بینش متفاوتی در من ایجاد بشه. یعنی با این که اعضا خونوادم همه آدمای معتقدی بودند، ولی هیچ وقت اجبار نشدم و فقط نکات رو توصیه کردند و عواقب فلان کارو انجام دادن یا ندادنش رو بهم متذکر شدند. خداروشکر همیشه طوری بوده که خودم بصورت خود انتخابی، دین رو دنبال و دلیل های خودم رو پیدا کردم.</p><p>دین از بچگی توی ذهن من نزدیک بودن به خدا معنی شده. بعد متوجه شدم تقریبا همه ادعا دارند که خدارو قبول دارن و بهش نزدیکن. خودمم خیال می کردم همیشه از مردم عادی دیندار تر بودم و جلوترم اما اینطور نبود.</p><p>از یه جایی به بعد حس کردم این نزدیک بودن های معمولی من به خدا کافی نیست، باید کارهای بیشتری کرد. مثلا اگر من شاهد گرسنه بودن یه گنجشک، طناب پیچیده شده دور گردن یک سگ یا مثلا غرق شدن مورچه توی آب هستم، به این فکر می کنم که خدا منو سر راه این قرار داده تا یه کار کوچیک کنم، این وظیفه ی اون لحظه ی منه که نجاتش بدم. یا اگر کسی توی خیابون ازم کمک خواست و من عجله داشتم، حتی المقدور بایستم و بفهمم مشکلش چیه و کمکش کنم. ولی در کل حتی این موارد هم به نظرم منت و لطف نیست و وظیفه هر انسانیه.</p><p>از وقتی که توجهم به این مسائل زیاد تر شد، گشتم ببینم کی می تونه بیشتر کمکم کنه، گشتم آدمای کامل تر از خودمو پیدا کنم تا بیشتر یاد بگیرم و زندگی رو طور دیگه ای تحلیل کنم. ته این تحقیق و تفحص رسیدم به دو گروه. اولین گروه ائمه بودند که خب من خیلی کوچیک تر از اونا هستم، خیلی ناقص تر. ذهن محدود من میگه که اوکی نهایتا تا آخر عمرم بتونم یخورده یاد بگیرم ازشون ولی مقایسه نه، اونا معصوم هستن.</p><p>گروه دوم شهدا هستند. خیلی جالبه، اینا رو دیگه کسی نمی تونه بهونه بیاره و انکار کنه. اونا مثل من توی همین کشور زندگی کردند، خیلیاشون ازدواج نکردند، خیلیاشون نتونستن حتی بچه خودشونو ببینند، خیلی هاشون برعکس، زندگی مرفهی داشتند و می تونستن بمونن و از دنیا لذت ببرند. یکی کشاورز بود، یکی نوازنده و خواننده، یکی معلم، یکی دکتر و... فرقی هم نداره ها، چه جنگ ۸ ساله و چه جنگ اخیر من شاهد همه جور شهیدی بودم. بله در جریانم که این نظریه هم هیت های خودشو می گیره ولی واقعا مهم نیست. حداقل برای خودم دلیل دارم. کسی که این نشونه هارو نبینه و شهدای از رگ و خون خودش رو هم قبول نکنه، از منِ نوعی دیگه کاری ساخته نیست. اینا آخرین توکن و بلیط های خدا برای بیدار شدن بودند.</p><p>وقتی به سرگذشت و وصیت شهدا نگاهی میندازم، می بینم در عین خاکی بودن و خودی بودنشون بازم سخته مثلشون زندگی کنی. فرقی نداره مجید سوزوکی باشه یا مصطفی چمران. یکی کل عمرش آدم حسابی بوده و شده نماد خوبی، یکی لات و موتور باز که کسی قبولش نداشته ولی توی جنگ شده بنده درجه یک خدا و محبوب کشورش. من خودمو کوچیکتر از همشون می بینم. از یه گناه توبه می کنم، ۳۶۴ روز سال بهش پایبندم، روز ۳۶۵ گناه می کنم. این یعنی تو راهم لغزیدم، این خیلی دردناکه، به شهدا می گم بابا شماها کی بودین خدایی، چرا نمیشه مثل شماها بود؟ چرا نمیشه ثابت و استحکام داشت؟ حتی بحث ترس که میاد وسط، من با تمام ادعام برای نترسیدن، بمب که می خورد کنارم، مثل چی می پریدم بالا، ولی اون با نصف سن من نارنجک بست به کمرش رفت زیر تانک تا مطمئن بشه کارشو تموم کرده. من از این می ترسم که نکنه اینترنتم طبقاتی بمونه و وصل نشه، از این می ترسم که نکنه تنها بمونم و یار و معشوقی نداشته باشم. نکنه یکم سودم تو معامله کم بشه ولی اون به این چیزا فکر نکرد، رفت... انگار تو مرام شهدا دو دو تا چهارتا کردن کنسله. من اگه بتونم یک درصد مانند شهدا باشم کلاهمو میندازم بالا...</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 19 May 2026 19:54:42 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/38/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/38</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>جنگ رمضان (تحمیلی سوم)</category><category>درد و دل</category><category>یادداشت</category></item><item>
				<title>ثبات شغلی در جنگ</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/37</link>
				<description><![CDATA[<p>چند روزه برخلاف حال و احوالی که از شروع  جنگ خرداد ۱۴۰۴ تا همین اواخر فروردین ۱۴۰۵ داشتم، دارم سعی می کنم عادی رفتار کنم و با حفظ ارزش های دینی و ملی به زندگی برگردم. از زمانی که دیگه مرغداری تعطیل شد رفته بودم رو Surviving Mode و ذهن و بدنم فقط روز و شب رو میگذروندن، بی رمق و بی انگیزه.</p><p>اخیرا با مربی رانندگیم خیلی از همه چیز صحبت می کنیم. بهش گفته بودم مدرک advanced زبان انگلیسی دارم و دورکاری ترجمه می کردم قبلا. سر بحث آینده شغلی و تاثیر جنگ روی اوضاع فعلی که داشتیم یهو یه جرقه ای به ذهنم انداخت. گفت تو که زبان بلدی، الان که تابستون شروع میشه چرا نمیری معلم کلاس زبان بشی. یهو به خودم اومدم گفتم راست میگه ها، چرا این به ذهنم نرسیده بود این چند سال؟!</p><p>خلاصه پریروز از کلاس که برمی گشتم سر راهم رفتم به آموزشگاهی که چندین سال از بچگی دانش آموزشون بودم. از اونجا که همیشه اینجانب جزو شاگرد برترها بودم، تا رفتم داخل، مسئول اونجا منو شناخت. جالب بود، ۱۰ ساله که من اونجا نبودم! بعد از خوش و بش کوتاه متوجه شدم خیلی به معلم نیاز دارند. تنها سختی که داره اینه که به زودی توی دوره ttc مخصوص معلمی شرکت کنم و یه دوره فشرده تقویتی هم در کنارش بگذرونم تا مغزم ریکاوری بشه.</p><p>اما ته دلم یه طوریه. کار ثابت نداشتن و استفاده از توانایی های مختلفم به صورت دوره ای یکم احساس بدی بهم میده. حس شاخه به شاخه پریدن دارم.</p><p>البته من تا حالا از این ننوشتم که بصورت دورکاری تدوینگری هم می کنم و پروژه های ادیت می گیرم.</p><p>حس بدیه، ثبات برام خیلی مهمه که به لطف جنگ نمی تونم داشته باشم.🙂‍↕️</p><p>خدایا کمک کن و این دوران رو هم بگذرون ♥️</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 18 May 2026 05:36:36 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/37/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/37</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			<category>جنگ رمضان (تحمیلی سوم)</category><category>درد و دل</category><category>مربوط به مجردی</category><category>خاطره</category></item><item>
				<title>جلسه اول رانندگی</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/36</link>
				<description><![CDATA[<p>دیروز جلسه اول رانندگی بود، مربی خوش اخلاقی داشتم. آقای حجازی  قد بلند، چهارشونه و بهش می خوره ۴۵-۵۰ ساله یا همون حدود باشه. دوست دارم حتی بیشتر بشناسمش، خارج از بحث مربی بودنش انسان جالبی به نظر میاد. بجز مسائل مربوط به آموزش، کلی درمورد مسائل دیگه صحبت کرد باهام. </p><p>آقای حجازی (دوست دارم بنویسم آقا سید) اولین سوالش ازم این بود که رانندگی کردی؟ گفتم نه. چشماش چهارتا شد، گفت چه عجیب، گفتم چیش عجیبه، گفت معمولا آقایون اگر تو سن شما بیان چند ساله که راننده بودند و اومدن فقط مدرک بگیرند. گفتم نه من سال هاست از رانندگی می ترسیدم، همین که اقدام به این کار کردم شاهکار کردم. گفت خیلی عالیه ولی بهم بگو چیشده بود تصادفی چیزی کردی؟ گفتم نه، تو جوونی شکست عشقی خوردم و باعث شد از زندگی بیوفتم. زد روی پام و ترکید از خنده، گفت الهیییییی، پس همدردیم جوون. خندیدم و خجالت کشیدم😅 و در همون حین به این فکر کردم که این عشق چیه که حتی یه آدم میان سال هم خاطرات تلخش یادش مونده.</p><p>شروع کرد به توصیه کردن. گفت هیچ اشکالی نداره، دوباره عاشق میشی نترس. از تعریف ترس گفت که مشکلی نیست و آدما همه انواع ترس رو دارند و تشویقم کرد که خوبه تو این سن خودتو اصلاح می کنی و با ترست می جنگی.</p><p>خلاصه صحبتای آموزشیش شروع شد. معلوم بود از اطلاعات نصفه و نیمه من درمورد رانندگی خوشش اومده بود. وسط حرفاش باد صبا شروع به اذان گفتن کرد. با تعجب نگاه کرد و گفت گوشی شماست؟ گفتم بله. پرسید نماز میخونی؟ گفتم بله. اومد آموزش رو ادامه بده و حرفشو تکمیل کنه که یهو خودش دستپاچه شد و پرسید میخوای بری مسجد؟ وقت کلاس کمه ها، خندم گرفت گفتم نه اشکال نداره یک ساعت دیرتر میخونم امروز. خلاصه کلا جا خورد، انتظار نداشت. تو دلم گفتم انقدر چهرم غلط اندازه؟😂</p><p>بعد از چند بار تست کارهای ابتدایی رانندگی، یهو گفت خب بریم سمت آموزشگاه. کرک و پرم ریخت.</p><p> خیابونا شلوغ، مردم همه بی حوصله و گرسنه و ناهار نخورده پشت فرمون و حدود ۳ کیلومتر فاصله تا مقصد.</p><p>دست خودم نبود، یهو تا اینو گفت، منم گفتم یاعلی چه کار سختی، گفت نه سخت نیست برو.</p><p>بین راه پرسید باورت میشه داری رانندگی میکنی؟ گفتم نه والا😂 بعد دوتایی خندیدیم.</p><p>رسیدیم پارکینگ آموزشگاه و بعد از تعیین جلسه بعد، خداحافظی کردم و سمت خونه راه افتادم. روز خوبی بود.</p><p>با این که خیلی استرس داشتم ولی اصلا ماشین خاموش نکردم😎</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 07:00:35 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/36/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/36</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			<category>یادداشت</category></item><item>
				<title>خانم S</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/34</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260512021051435084.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>پاییز سال 97 بود.</p><p>دوست داشتم یه گربه بیارم خونه. البته با مامان داستان داشتیم و نمیذاشت 😁 تصمیم گرفتم به جاش برم توی پارک جنگلی جلوی خونمون به گربه ها غذا بدم.</p><p>چند روز بعد گروه تلگرام حمایت از حیوانات شهرمون رو پیدا کردم، چندتا از اعضا به محض ورودم منو شناختند چون کمتر کسی داوطلب اونجا می رفت.</p><p>حین چت ها توجهم جلب شد به یکی از اعضا. یه خانومه بود با حجاب و چادری. تو عکس پروفایلش که اینطور بود. اسمشو زده بود «S» . توی گروه، مثل من تازه عضو شده بود. نوشته بود یه مدت اومدم خونه مادربزرگم و اینجا دنبال یه مکان برای دیدن و غذا دادن به حیوانات می گردم و اعضا داشتن راهنماییش می کردند که کجا بره بهتره. خلاصه متوجه شدم که مادربزرگِ خانم S محل ما زندگی می کنه و اعضا، هم پارک جنگلی و هم منی که اونجا رفت و آمد داشتم رو معرفی کردند.</p><p>دروغ نگم کنجکاو شدم که بدونم کیه و چکاره است و اصلا چه شکلیه 😁</p><p>من و خانم S در حد سلام علیک تو گروه صحبت کردیم و فهمیدم که با آدم موجهی طرفم. از اینا که با لحن و شخصیتِ توی چت هم  ناخوداگاه مجبورت میکنه بهش احترام بزاری‌. همون چند وقتی که توی گروه فعال بودیم، من متوجه خیلی چیزا شدم، این که برای تفریح زیاد وقت نداره و خیلی درس خونه، رشته ای که میخونه چیه و ظاهرا حجب و حیا داره و مکان رفت و آمد براش مهمه. و بارز ترین ویژگی این بود که مثل بقیه دختر هایی که اون موقع دیده بودم آدم راحت و دمِ دستی نبود و من اینو خیلی می پسندیدم. مدت ها گذشت و یبار اتفاقی وقتی رفته بودم پارک، دیدم که با یه آقایی اومد و از کنار من رد شد، فکر کنم منو ندید. رفتند کمی گشت زدند و داشتن از در میرفتن بیرون که جا خوردم. عه، اون آقاهه، پسرِ همسایه ما نیست؟! شک کردم شاید ازدواج کرده. گفتم خب محمد باید خودتو جمع و جور کنی، طرف متاهله، فکر و خیال باطل نکن!</p><p>خلاصه گذشت. شب تو گروه همه داشتن صحبت می کردند. </p><p>من وسط بحث ها پرسیدم: راستی خانم S امروز با همسرتون اومده بودید پارک دیدمتون، خوش گذشت؟ غذا برده بودید برای شیلا ؟ ( شیلا لوس ترین و تپل ترین گربه پارکه که تو گروه معروف بود). یهو برگشت با یه طور لحنی که مثلا به تو چه نوشت: ایشون داییم بود، بله خوش گذشت، فکر نمی کردم شما هم اونجا باشید. یادم نیست دقیق ولی همچین جمله ای بود تقریبا.</p><p>اینجا با این که برخوردشو دوست نداشتم ولی من شیرفهم شدم که آهااااا، پس فلانی داییشه، فهمیدم مادربزرگش کیه و خونشون کدومه، همسایه پشتیمونه 😅</p><p>فکر کنم چند ماهی گذشت. تا اون زمان خانم S نمیدونست خونه ما دقیقا کجاست و نمیدونست چقدر اطلاعات ازش دارم. ولی گمونم فهمیده بود من آدم اهل دوست دختر و فلان برنامه ها نیستم. این باعث شده بود بیشتر بهم اعتماد کنه. اگر کاری داشت پی وی بهم میگفت، البته با لفظ «شما» و چت خیلی خیلی کم و محدود. تو این تایم سر موضوعات مختلف اطلاعات درمورد شخصیت همدیگه بدست آوردیم.</p><p>من بهش علاقه پیدا کرده بودم و چون هم من آدمِ با دختر بیرون برویی نبودم و هم اون اینو نمی خواست، در حد چت صحبت می کردیم و اصلا خیلی با عذر با هم رفتار می کردیم، تا ببینیم تکلیفمون چیه. البته بین حرفاش و تغییر گاردش متوجه شدم اون هم به من علاقه داره. شایدم اشتباه می کردم و فقط احترام بود!</p><p>کم کم فعالیت گروهیش توی زمستون کم شد و من هم فضولی نمی کردم که کجاست و چکار می کنه. تا اینکه یک روز متوجه شدم تولدش اسفنده. خیلی دلم می خواست براش کادو بگیرم ولی خب اصلا مطمئن نبودم چکار کنم. (بعدها فهمیدم که اون برای من کادو گرفته بوده ولی دو سه ماه بعد بهم داد) حتی اگر این کار رو می کردم اون قبول نمی کرد. خلاصه خیلی داستان من یطوره دیگه شروع شد، مثل فیلم ها نبود😂 </p><p>نزدیک عید، فرصت تفریح و دست کشیدن از درس بیشتر پیدا کرد و اومد گفت این مدت دنبال کارای درسیش بوده. من اینجا پا جلو گذاشتم. خیلی بی تجربه و کم مقدمه رفتم سر اصل مطلب، هم زمان فکر می کردم به این که اگر قبول نکرد چه غلطی کنم، اگر قبول کرد چجوری به خونواده بگم؟!</p><p>خلاصه حرف دلمو  درمورد علاقمندی و قصدم برای ازدواج رو گفتم و پرسیدم اجازه آشنایی بیشتر میده یا نه. ظاهرا از حرفم تعجب کرد، دوباره گارد عجیبی گرفت و گفت که باید فکر کنه. تا یکی دو هفته نه چتی داد نه من جرأت کردم پیام بفرستم. کم کم داشتم فکر می کردم خب منطقیه، من دانشجوئم نه کار دارم نه پول، اونم دنبال رویای معلم شدن و قبولی دانشگاه خوب بود. داشتم فکر می کردم باید کم کم دل بکنم. یک روز توی مسیر دانشگاه بودم که زنگ زد. این اولین باری بود که تماس داشتیم. گفت می خواد صحبت کنه و منم دست پاچه شدم و گفتم عصر که اومدم خونه زنگ میزنم بهش. کل روز توی کلاس هام  هم خوشحال بودم هم استرس داشتم هم ناراحت بودم که نکنه می خواد فلسفه ببافه که قانعم کنه و ردم کنه.</p><p>عصر تا رسیدم خونه زنگ زدم بهش، دست و پام داشت میلرزید. گوشی رو برداشت. مثل یه تماس کاری و نیمه رسمی صحبت کردیم. گفت فکراشو کرده و اگه منم موافق باشم اول یکم توی چت بیشتر باهم در ارتباط باشیم و زنگ بزنیم، تا رابطه جلوتر بره. منم قبول کردم. یکی از بهترین روزای زندگیم بود، خیلی خوشحال بودم. روزهامونو با صحبت از چیزایی می گذروندیم که شاید از نظر بقیه آدما خسته کننده بود. از طبیعت، زندگی، دین و مذهب، هدف از زندگی و... جالب بود که دقیقا روحیه و شخصیتش انگار خودم بود ولی تو یه بدن دیگه.</p><p> اردیبهشت ۹۸ شد. قرار گذاشتیم بعد از ماه ها رابطه ی از قصد دور، بریم سفره خونه سنتی دوستم. من تو ذهنم بود که تا حالا هدیه ای براش نگرفتم. یه کتاب گرفتم چون خیلی به کتاب خوانی و نویسندگی علاقه داشت. راه افتادم رفتم پیش دوستم و کلی هماهنگ کردم که جایی آلاچیق رزرو کنه که هم دنج باشه هم پذیرایی عالی باشه. راستش خیلی دوست داشتم تولد کاملی می گرفتم ولی موقعیت در حد یه چایی نبات و شکلات و کیک بود. خانم S رسید. چادر به سر درست مثل عکس، عینک گردی داشت و وایب استاد دانشگاه ها رو ازش می گرفتم. سلامی کردیم و نشستیم به صحبت. جالب بود. انگار جفتمون حرفامونو خورده بودیم. حتی نمی تونستیم همو نگاه کنیم. چند ثانیه به سکوت گذشت و من شروع کردم به صحبت. درمورد شرایط زندگی گفتیم و وقت گذروندیم. یهو از زیر چادرش یه جعبه کادو اورد. یادم نبود که تولدم نزدیکه. روزشو نمیدونست ولی مهم نیتش بود. خیلی خوشحال شدم. کادوی اون هم کتاب روانشناسی بود و در کنارش یه کتاب اشعار حافظ و یه یادداشت احساسی.  منم کادوشو بهش دادم و اون هم خوشحال شد. دوستم پذیرایی سنگینی ازمون کرد و بعد از خوردن چایی خداحافظی کرد و رفت. من هم برگشتم خونه. چه روزی بود، چه خانمی بود. از عکسش خیلی بهتر، از چت هاش خیلی نجیب تر...</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/794;" src="https://s6.uplod.ir/i/01199/lye9e06xahk5.jpg" width="720" height="794"></figure><p><br>تو اون ماه یادمه خیلی نمه نمه با خونواده صحبت کردم که به نوه فلانی علاقه مند شدم. بعد از این قضایا من در حین آشنایی با خانم S، دنبال یه شغل بودم حتی اگه شده پاره وقت کار کنم.<br>وقتی من یه دفتر روزنامه محلی پیدا کردم و به عنوان تایپیست و تدوینگر خبر مشغول کار شدم، اون هم گفت برم یه کار پیدا کنم. چند روز بعد خبر داد که توی یه پیتزا فروشی، صندوق داری می کنه.<br>من اونجا رو می شناختم، اسنک تنوریش عالی بود. الان دو تا بهونه برای رفتن به اونجا داشتم. دیدن خانم S و خوردن پیتزا.</p><p>از اونجایی که وسیله نداشتم هفته ای دو سه بار زنگ می زدم به حسین رفیق صمیمیم و باهم می رفتیم اسنک می خوردیم و می گفتم گور بابای اضافه وزن! از قصد غذامو آروم می خوردم که بتونم بیشتر ببینمش.<br>ولی در کل حواسم بود، باهاش ارتباطی برقرار نمی کردم که صاحب کارش براش داستان درست نکنه.<br><br>خیلی رابطمون با هم خوب بود و من واقعا کسی رو در حد خانم S نمی دونستم. می گفتم این همون زن زندگی و مادر بچه هامه. تو اخلاق و دین سعی می کردم ازش بیشتر یاد بگیرم. نکته هایی می گفت که من تو زندگیم دقت نکرده بودم. از طرفی من هم سعی می کردم ترس و استرس هاشو از بین ببرم و به گفته ی خودش من نسبت به خیلی چیزا خوشبینم و راحت تو زندگی قدم بر می دارم و تحسینم می کرد.<br><br>نزدیک تابستون بود و داشتیم برنامه ریزی می کردیم برای رسمی کردن قضیه. قرار شد امتحانای من که تموم شد با خونواده ها صحبت کنیم. ولی اوضاع اونطور که می خواستم نشد.<br>یه روز که دانشگاه بودم. زنگ زد و صحبت کردیم. گفت تصمیمشو گرفته و نمی خواد زندگی منو حروم کنه. خانم S مشکلات خانوادگی داشت که من در جریان بودم. بابت قهر و جدایی پدر مادرش خیلی اذیت بود و از آینده می ترسید و  همیشه بیشتر از خودش نگران من بود. همیشه بهم می گفت که لیاقتم بیشتر از اینه که درگیر دراماهای زندگیش بشم.<br><br>من اون روز خیلی شکستم، خیلی فکر ها پیش خودم کردم. حالم افتضاح بود. دوستام که اوضاعمو می دیدن می گفتن برم دنبالش به زور به دستش بیارم، گاهی هم پیشنهاد تلافی می دادند. ولی من اهل هیچ کدوم نبودم. کسی که نخواد رو نمیشه نگه داشت.<br>کم کم این اوضاع بد روی همه چیز من تاثیر گذاشت. دانشگاهو رها کردم و سال ها افسردگی که بخاطرش حتی از خونه بیرون نمی رفتم. من خودمو باختم اما راستشو بگم هنوزم که هنوزه ازش یکذره هم ناراحت نیستم. شاید توضیحی نداشت، شاید کار درستی کرد، شاید واقعا نتونست که بمونه. اون قدر ازش خوبی دیدم تو همون تایم کوتاه، اونقدر درس یاد گرفتم از شناخت این آدم، اونقدر کمالات داشت که همیشه فقط دعاش می کنم و امیدوارم شرایطش خوب شده باشه و آدم درستی سر راهش قرار بگیره.<br><br> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 12 May 2026 02:13:44 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260512021051435084.webp' />
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/34/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/34</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			<category>مربوط به مجردی</category><category>خاطره</category></item><item>
				<title>چرخه ی باطل ترس</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/33</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260508113914422058.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>تو پست قبلی درمورد ترس گفتم. الان بیشتر بهش فکر کردم و دیدم میشه ازش چند جلد کتاب نوشت چون خیلی موضوع مهمیه. جالبی ماجرا اینجاست که دنیای امروز هم خیلی غرق تو این ترس هاست و همه ما یجورایی تجربش می کنیم.</p><p>به نظر من یک مدل ترس، اهمال کاری و کمالگراییه. میشه گفت کسی که کمالگراست ترس از موفق نشدن یا قضاوت شدن، ناکافی بودن و ... داره و عملا کسی که از عاقبت غیر واقعی یک نتیجه میترسه هیچ کاری هم نمی کنه.</p><p>چند وقت پیش برای درمان مشکل معده خودم از سمت پزشک ها نتیجه نگرفتم و راهی ویزیت دکتر طب سنتی شدم. ایشون بعد از چند وقت درمان گیاهی و معاینه های هفتگی ازم سوال عجیبی کرد، میخواست بدونه کار ناتمومی دارم که فکرش اذیتم می کنه یا نه. البته که جواب من مثبت بود، فکر و خیال من درمورد آینده و اینکه ترس از آینده نامعلوم داشتم ظاهرا یکی از  بخش های مهم بیماری من بود. جدای از درمان دارویی کلی نکته هر بار بهم می گفت. اوایل میگفتم این چرت و پرتا چیه چه ربطی داره. ولی الان که چند سال میگذره میگم حق با دکتر بود. هم روند زندگیم بهتر شد هم مشکلات معده از بین رفت.</p><p>از زمانی که شغل خودم رو استارت کردم حتی با درآمد خیلی کم، امیدوارتر و جسور تر شدم. کمتر به مشکلات فکر می کنم و کمتر هم می ترسم. همیشه هم پیش خودم می گم عیب نداره، نهایتش نمیشه دیگه، من که تلاشمو کردم.</p><p>این ترس، عاقبت و نتیجه کار رو خیلی غیر واقعی، بد نشون می ده. تو اکثر مواقع برای هممون همینه. اصلا دلیل این که ما تو کارهامون استمرار نداریم اکثر مواقع همین ترسه.</p><p>یعنی انقدر این ترس عوضیه، که هم تو تصمیم برای شروع تاثیر میزاره هم میانه راه برای ادامه دادن.</p><p>دیروز دوستم درمورد فکرش به عمل اسلیو برام می گفت. می گفت دوست دارم لاغر بشم، عمل کنم خیلی عالی میشه ولی بعدش اون حس خوشحالیش سریع تموم شد و گفت هر کی از فامیلمون عمل کرده، چاقیش برگشته. پرسیدم چرا؟ گفت واسه اینکه رعایت غذایی و ورزش می خواد، رعایت نکنی فایده نداره.</p><p>خب من اینجا یک عرضی دارم، درسته که با ورزش کردن دیرتر به اون وزن دلخواه میرسی، ولی اگه ورزش کنی و ورزشکار بمونی با سالمترین روش لاغر میشی و لاغر می مونی. شما اگه اسلیو کنی بعد لایف استایل داغونتو درست نکنی چه فایده؟</p><p>همه ی اینا باهم در ارتباط اند. دوستم نتیجه دلخواه می خواد. ولی حال ادامه دادن برای رعایت های بعدشو نداره. چرا؟ چون انگیزه  نداره. چرا انگیزه نداره؟ چون ترس از شروع و تداوم داره. چرا؟ چون تصور نادرستی از آینده داره و این ترسه، میشه کاور و مغز رو به این سمت سوق میده که برو عمل کن، برو خوشی زودگذر لاغری رو تجربه کن. دریغ از اینکه مشکل اصلی حل نشده، ترسه از بین  نرفته، الان هم احتمالا مسیر لاغری رو طی کنه، ولی دائمی نیست، بازم چاق میشه.</p><p>خیلی جالبه واقعا، ما تو این چرخه ی باطل ترس گیر کردیم و دنبال جواب می گردیم.</p><p>یکی از سرگرمی های زندگیم که از بچگی با من همراه بوده گیم بازی کردنه، الان هم که قربونش برم دنیای آنلاین باعث شده نصف زندگی کردنامون مجازی باشه. طی این سال ها با قشر جوون تر از خودم بیشتر در ارتباط بودم و حین بازی همدیگه رو بیشتر شناختیم و با خیلی از دوستای مجازی صمیمی شدیم و بعضاً همدیگه رو از نزدیک هم دیدیم. میشه گفت این نسل (نسلz) که خودم از اولین سال هاش هستم، خیلی این ترس و اهمال کاری و کمالگرایی که صحبتشو کردم روش تاثیر داره.</p><p>بی رودربایستی از جوون تر ها می گم. از تصورات غلطشون از زن/مرد زندگی با استانداردهای بی نقصِ انیمه ای گرفته، تا خوشی های لحظه ای که ترس رو پوشش میده، از درگیر شدن نسبت به مواد مخدر بخاطر ترس از طرد شدن توسط دوستان تا ترس از استخدام شدن و یک مدت زیر دست مافوق کار کردن، همه و همه نتیجه یک چیزه و اون ترسه، شاید در نگاه اول با این چند سطر آخر مخالف باشید ولی عمیق و بی طرف که فکر کنید بهش پی می برید موضوع فقط ترسه.</p><p>خلاصه که چرخه ی باطلِ ترس رو باید شکست. خوشحالی، موفقیت، رضایت و ... در گرو از بین بردن همین ترسه. نیاز هم نیست همه ابعاد زندگی رو بهش فکر کنیم، از کوچیک ترین بعد زندگیمون شروع کنیم، یه ترس کوچیک رو کنار بزاریم. بقیه راه هموار میشه والا. مثلا، همین الان سیگارتو بنداز دور، از این نترس که بدون سیگار نمیشه اعصابتو آروم کنی، این یه عادته، عادت بد رو با نترسیدن از آینده ی دنیای بدون اون، کنار بذار 🙂</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 08 May 2026 11:45:14 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260508113914422058.webp' />
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/33/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/33</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			<category>درد و دل</category><category>انتقادات شاید سازنده</category></item><item>
				<title>۲۹ سالگی</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/32</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260504225928412716.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>۲۹ سالگی هم مثل بقیه ی ۲۸ سال گذشته رسید. حس خاص و ترس از رسیدن به ۳۰ ندارم واقعا.</p><p>یه زمانی، نزدیک به ۱۸ سالگی که بودم فکر میکردم خیلی مرد شدم. فکر می کردم ته تهِ استقلال فکری و مالی و... همون سن هست اما الان، می بینم که نه، کلی درس و تجربه تو این چند سال به دست آوردم که با وجود دردناک بودن، من رو بیشتر ساختند. حس می کنم پخته تر شدم و محکم تر.</p><p>برعکس بقیه آدما من از مسیر زندگی، با تمام سختیاش دلزده نیستم، ناراحت نمیشم.</p><p>من جور دیگه تعبیرش می کنم و میگم:</p><p>محمد، این فیلمِ توئه، فیلمی که تو شخصیت اصلیش هستی، سعی کن هر چی جلوتر میری قشنگ تر بازی کنی که نمره بالایی بگیره. تا اینجا کارگردان هواتو داشته، بقیش رو هم حواسش هست.</p><p>خلاصه که معقوله تولد، چیز جالبیه. حداقل من یکی رو سالی یک بار به فکر تجربیاتم تو سال گذشته میندازه.</p><p>در نهایت می‌تونم بگم تولدم مبارک 🥳😁</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 04 May 2026 22:59:58 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260504225928412716.webp' />
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/32/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/32</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			<category>خوشی های کوچیک</category><category>مربوط به مجردی</category></item><item>
				<title>رانندگی یا شاخ غول</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/31</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260502134619051023.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>خب، اینم از این، بالاخره رفتم گواهینامه ثبت نام کردم.</p><p>البته بعد از ۱۰ سال😅.</p><p>من مدت زیادیه که بخاطر ترس از رانندگی نرفته بودم گواهینامه بگیرم، اصلا اونقدر این قضیه عمیق بود که می تونم بگم کلا رابطه خوبی با وسایل نقلیه نداشتم.</p><p>چند روز پیش یهو یادم افتاد پارسال چقدر سر رانندگی بلد نبودن اذیت شدم. هر ماه برای خرید و آسیاب خوراک مرغداری مجبور بودم چند ساعتی بنده خدا بابا و نیسانش رو در اختیار بگیرم و کلا زحمت بود. این شد که به سرم زد بالاخره با این ترسم روبرو بشم.</p><p>از این قبیل ترس ها و کاهلی ها زیاد تو زندگیم دارم و متاسفانه فهمیدم که خودم شخصا زندگیمو عقب انداختم. قبلا خجالت می کشیدم این ترس ها برملا بشه ولی خدارو شکر دو ساله سعی می کنم باهاشون روبرو بشم. رانندگی یکی از مهم ترین ها بود. خدا رو شکر عملی شد و ثبت نام کردم.</p><p>حالا نمیدونم چقدر میتونم توی تصدیق گرفتن خوب عمل کنم، برام دعا کنید. 😄</p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 02 May 2026 13:47:12 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260502134619051023.webp' />
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/31/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/31</guid>
				<slash:comments>15</slash:comments>
			<category>خوشی های کوچیک</category><category>درد و دل</category></item><item>
				<title>راننده تاکسی</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/30</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260430170208876639.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>امروز داشتم برمیگشتم خونه، تاکسی های خطی منطقه ما سر ظهر نیستن و من مجبور بودم اسنپ بگیرم.</p><p>اینترنت گوشیم رو هر کاری کردم وصل نشد. منم از روش کلاسیکِ تاکسی دربست استفاده کردم.</p><p>به یه راننده تاکسی رندوم گفتم: آقا میخوام برم فلان آدرس، چقدر میگیری؟ گفت ۶۰. نسبت به اسنپ حس کردم گرونه ولی آفتاب داشت مغزمو میسوزوند گفتم باشه بریم.</p><p>تو راه به این داشتم فکر میکردم که کرایه تاکسی ۱۵ بود،  اسنپ قاعدتا ۳۵ میگیره. این خیلی گرون گفته. بعد پیش خودم گفتم ولش کن حالا یه سودی هم اون داشته باشه، شاید خیلی وقته مسافر نزده.</p><p> تو همین فکر بودم که شروع کرد حرفهای «تیپیکال راننده تاکسی طور» زدن، از اینکه ۹۰درصد راننده ها خانومن، بد رانندگی میکنند و دراماهای جنسیتی رسید به بحث پول و بدبختی و اینا.</p><p>یهو بیسیمش صدا در اومد، فهمیدم تاکسی بیسیم رو دربست گرفتم. جواب داد گفت: مرکز، مسافر دارم، ۵۰ تومن، فلان آدرس.</p><p>تو ذهنم گفتم عه، این که به من گفت ۶۰!</p><p>چیزی نگفتم. واقعا حوصله جر و بحث سر ۱۰ تومن نداشتم. وسط راه بودیم، گفت داشتم میگفتم، بیشتر راننده ها خانومن، من خودم یه پارس خونه دارم که زنم همش سواره نمیزاره من بشینم، میگه کاری داری با تاکسی برو. من باز تو دلم گفتم عه! پس وضعش بد نیست. که یهو ادامه داد، البته موتور هم دارم ها، پام که درد میکنه نمیتونم زیاد سوارش بشم.</p><p>پیاده شدم، نزدیک خونه بودم، با این فکر که این راننده همه جور وسیله نقلیه ای داشت، به مرکزشون گفت ۵۰ میگیره و ۶۰ گرفت و منِ ساده فکرم کل تایم دلم سوخت که مسافر نزده و به خیالم داشتم کمک یه انسان راستگو و نیازمند میکردم.😅</p><p>در همین حین، من با ۶۰ تومنِ خرج شده و وسیله نقلیه ی نداشته...</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 17:03:27 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260430170208876639.webp' />
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/30/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/30</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			<category>خاطره</category></item><item>
				<title>حس خوشحالی عمیق</title>
				<link>https://itsmrasool.blogix.ir/post/29</link>
				<description>&lt;img src=&#039;https://dl.blogix.ir/20260429095134490568.webp&#039;/&gt;&lt;br/&gt;<![CDATA[<p>چیزی که جدیدا یاد گرفتم اینه که تا وقتی از داشته هات نهایت استفاده رو نکنی، نسخه بهترش واست ارزش نداره و صرفا یه دست آورد همراه با حس خوشحالی زودگذره. در اصل خوشحالی از عمق وجود خودمون میاد، اینکه چیزی جدید، گرون و سطح بالا باشه لزوما قرار نیست خوشحالی عمیق و حس رضایت درونی بهمون بده.</p><p>من به این باور رسیده ام که اکثر آدما حس خوشبختی واقعی رو گم کردن، چون لحظه های زندگیشونو عمیق زندگی نمیکنن و فقط سریع زندگی می کنند! سریع و بهره ور، و نه عمیق و نتیجه گرا.</p><p>یکی از اقوام رو مثال میزنم. ایشون بخاطر داشتن خانواده سطح بالا، از بچگی یادمه که همه ی شهر های ایرانو گشته، خوراکی های مختلفی خورده، لباس های آنچنانی پوشیده، از ترند بازار هیچ موقع عقب نیوفتاده و خلاصه به قولی تو ناز و نعمت بوده. الانم که بیست و چند ساله شده و مستقله، دقیقا روند زندگیش همینه. در مقابل من با زحمت پدر مادر بزرگ شدم و توی خونواده معمولی بودم. ۹۰درصد کشور رو نگشتم و خیلی از ترند ها و خوشحالی های خوراکی و پوشاکی رو تست نکردم.</p><p>من هر نوروز این آدمو میبینم. بعد از گذشت مدتی محو و مات و مبهوت مثلا پیراهن جدیدم میشه. سوال میکنه از کجا خریدم و من آدرس میدم و قیمتشو میگم. همیشه هر وقت میاد شهر ما، باهم بازار میریم و کلی خرید میکنه. برام جالبه که اجناس تنوعش کمتر از تهرانه و خب کیفیتش کمتر از اجناس محل زندگی این دوستمون . ولی میریم همونجا که مثلا من فلان چیزو خریدم. میشناسمش، حسود نیست، واقعا به نظرش جذابه و تا مدت ها از خرید چیزهایی که من هم دارم، لذت میبره و کلی بعد ها تعریف می کنه ازش!</p><p>توی خونه ی کلاسیک و به قول خوش باصفای ما، موندن و شب خوابیدن، به شدت بهش حال میده و آرامش داره. میگه چه کیفی داره اینجا. این در صورتیه که از نظر من همه چی عادیه ولی اون خیلی خوشحال به نظر میاد.</p><p>درمورد غذا همینطور، اگر باهم یه لوبیا پلو ساده بخوریم تا سال ها میگه عجب کیفی داد و دستپخت مادرت چقدر عالیه، برنجش چه با کیفیته، ادویه اش بهترینه و... در حالی که اینستاشو چک که میکردم می دیدم هر بار فلان رستوران گرون قیمت یک میز کامل غذای گرون سفارش داده و عکس گرفته.</p><p>نمیدونم چی میشه آدم به اینجا میرسه، ظاهری همه چی داره ولی رضایت و حس خوشبختی عمیق نه. در اصل گویا کل خرج ها و تلاش هایی که برای ادامه زندگی میکنه همش دنبال اون خوشحالیه هست. اما غافل از اینکه اون خوشحالی توی سادگی و صفاست. توی صمیمیت آدما، توی ساختن با شرایط و کم نیاوردن، توی حفظ اخلاق خوب با همدیگه.</p><p>از وقتی این آدمو شناختم و تو ذهنم تحلیل کردم، فهمیدم خیلی آدمای این شکلی دیگه با همین اوصاف زندگی می کنند. بعد از اون دیگه خداروشکر میکنم بابت نعمت هایی که داشتم و قدرشونو نمیدونستم، پدر و مادر، اون لباس معمولی، اون خونه ی کلاسیک و حتی اون لوبیا پلو!</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 09:52:21 +0330</pubDate>
				<media:content medium='image' url='https://dl.blogix.ir/20260429095134490568.webp' />
				<comments>https://itsmrasool.blogix.ir/post/29/comment</comments>
				<dc:creator>کوچیک شما، محمدرسول</dc:creator>
				<guid>https://itsmrasool.blogix.ir/post/29</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			<category>خوشی های کوچیک</category><category>خاطره</category></item></channel>
	</rss>