یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

پرونده فروردین بسته شد

پرونده فروردین بسته شد

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 31 فروردین ·

من که از این فروردین هیچی نفهمیدم.

اولش که اوایل عید خاله بزرگم به رحمت خدا رفت و عذاداری و مراسم و حال گرفته ی کل فامیل.

بعدشم که اتفاقای جنگ بود و خبرای بد پشت هم، یعنی رسما دو ماه، از اسفند، مغز من Freeze بود.

خلاصه که حوصله هیچی نداشتم، حتی گیم و فیلم.

ولی

از  اونجایی که دنیا هم بدی هاشو نشونت میده هم خوبی هاشو، دارم میبینم طبیعت بیرون خیلی قشنگ شده و یکسره هم داره بارون میاد خداروشکر.

تازه ماه محبوب من یعنی اردیبهشت هم از فردا شروع میشه🙂

دارم اراده فولادین خودمو جمع می کنم بعد از مدت ها فردا برم بیرون که اردیبهشتو دیگه از دست ندم.

بقول سهراب جان سپهری، تا شقایق هست زندگی باید کرد.

از همینجا اعلام می کنم رسما پرونده فروردین  بسته شد!


 

اون هم همینطور فکر می کرد؟

اون هم همینطور فکر می کرد؟

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 31 فروردین ·

اخیرا درمورد جنگ و شهادت و دفاع از کشور خیلی فکر کردم.

اون قدر فکر کردم که تمام جوانبش تو ذهنم مونده و با کوچیکترین اخباری نگران میشم. نگران مردم و از همه پیچیده تر نگرانی درمورد خودم.

من تا همین چند وقت پیش، خودمو یه ایرانی معمولی (شما بخونید متوسط رو به پایین) میدونستم و حتی درمورد دین و اعتقادمم همینطور بودم، تو همین دو سه سال اتفاقایی رو پشت سر گذاشتم که شاید آدم عادی تو کل عمرش یکبار تجربه می کرد -یا شایدم نمی کرد- و همین چیزا کم کم منو عوض کرد، بیشتر تحقیق کردم و خوندم، بیشتر فهمیدم، البته نمیتونم بگم الان آرومترم...

یکسری از چیزایی که گذروندم شهود بودند، یکسری خواب، یکسری اتفاقای واقعی مثل جنگ، شورش، اعتراض، راهپیمایی و و و...

تو این حال و اوضاع و دیدن آدمای مختلف و تصمیماتشون جالبتر اینه که هر گروهی با هر خط فکری و جناحی  که می دیدم حق رو به خودش می داد.

و من میتونم بگم مدتی در سایه ی هر کدوم از همین خط فکری ها بودم و سعی کردم انتخاب کنم. دیگه دوست نداشتم یه آدمِ «حالا هر چی شد، بقیه هر کاری کردن ما هم تو همون وضعیت زندگی می کنیم»ی باشم. اخیرا برام مهم شده بود کجا ایستادم. دیگه وسط ایستادن و کاری نکردن حکم ضعف برام داشت.

یاد حرف امیر -رفیق شفیقم- افتادم. یه روز تو حرفاش گفت: به نظر من دشمن ایول داره.

پرسیدم: چرا؟

گفت: واقعا تحسینشون می کنم که برای راهی که حتی از نظر ما اشتباهه اونقدر تلاش حلال واری میکنن تا همه نظرای امثال مارو برگردونن و بقیه مردم رو هم جذب ساید خودشون کنند. کاش ما هم که انقدر ادعامون میشه یذره مثل اینا تلاش بکنیم واسه راه خودمون.

امیر درست می گفت. واقعا تا حالا انقدر خودمو نقد نکرده بودم.

واقعا خیلی جیگر می خواد آدم تو مسیری که انتخاب کرده صدشو بزاره.

ارادت به شهدای دفاع مقدس ۸ساله تا حدی مسیر زندگی منو عوض کرد و شدم همین آدمی که داره می نویسه. همین آدمی که هنوز از صد، گمونم دهش رو هم نذاشته.

من بین بیکاری ها و قلقلک های ذهنم، همش به این فکر می کنم بعد از جنگ فلان می کنم، فلان چیزو یاد می گیرم، فلان جا میرم...

میگم یعنی بقیه هم همین فکرو دارن؟

من آماده ی جنگیدن و رفتنم یا دلبستگی دارم؟

راستی، تو بگو، درمورد اون شهیدی که میشناسیش و تو ذهنته و متعلق به ۸ سال دفاع مقدسه چی؟

بنظرت اون هم همینطور فکر می کرد؟

چی از همدلی می دونیم؟

چی از همدلی می دونیم؟

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 30 فروردین ·

روزای اول جنگ تو اسفند ۱۴۰۴ بود، همین چند وقت پیش.

مامان از خرید برگشت، آیفونو زد، درو براش باز کردم اومد تو دیدم سبزی خریده. شروع کردیم به صحبت.

بین حرفامون موضوع رو عوض کرد.

گفت: مردم به هم رحم نمی کنن. آدم تو جنگ باید یخورده حواسش به مهمون هم باشه.

گفتم: چطور؟

با ناراحتی گفت: آقاهه سبزی فروشه، ازش سبزی رو ۷۰ تومن خریدم، یهو دو تا خانم که سر و وضعشون معلوم بود تهرانین اومدن تو، داشتم سبزی هارو برمی داشتم بیام بیرون که شنیدم قیمت سبزی خوردن پرسیدند، آقاهه گفت ۹۰!

همینجوری که مامان داشت ادامه می داد، من خیلی رفتم تو فکر، دیگه نفهمیدم چی میگه.

یاد زمان کاسبی خودم افتادم، تا قبل از جنگ و جمع آوری سالن مرغداری که من تخم مرغ محلی میفروختم، یادمه دو تا قیمت داشتم.

یکی مخصوص باری بود که تهران میفرستادم و اون یکی هم مخصوص شهر خودمون، ولی فقط ۳ هزار تومن تفاوت هر کدوم بود و البته منطقی، چون من برای ارسال تهران تخم مرغ های درشت تر و گلچین میفرستادم و تازه هزینه ی بسته بندی هم داشتم و عملا پول اضافه خرج اون میشد. تازه تو شرایط جنگ هم نبود!

در مجموع سود فروش من داخل شهرستان و اون مقداری که به فروشنده ی تهران میفروختم، عملاً یکی بود.

با این حال که میدونستم این کارم حروم نیست و عرفش همینه (حتی اگه بازم مقداری گرون تر می کردم) همش هی میگفتم نکنه کسی راضی نباشه مدیون بشم!

مادرم که صحبت میکرد برام سئوال شد، چجوری این نونا رو میخورن یکسریا...

منم میتونستم، خیلی هم راحت بود، ولی چی می مونه از وجدان؟ قراره به کجای این تورم سرسام آور برسم، ولو اینکه دو تومن بیشتر گیرم بیاد... 

 

سخنی با شهرستانی

 

خوب گوش کن، من هم از خودتم.

اولا: که این مردم این چند وقت از جنگ و بی خونه ای پناه اوردن شهرستان، انصاف داشته باشید. مهمون نوازیتون کجا رفته؟ حتی با اینکه طرف میلیاردر باشه، طمع نکن.

دوما: به عنوان کاسب که نگاه می کنم به قضیه، میگم خب اگه الان تخم مرغ میفروختم، تو این شرایط ارسال به تهران کنسل بود. شهرستان شلوغ بشه من تعداد بیشتری از محصولمو میفروشم و این خودش یعنی سکه شدن بازار من، چه دلیلی داره قیمتو چندتایی کنم، اونم در لحظه ورود مشتری؟!

 

توصیه به تهرانی

 

این جنگ تموم میشه میره ولی بالاخره میرسه روزی که دوباره شهرستانی ها گذرشون بخوره به تهران.

ما شهرستانیا تو این مدت که سهله، تا هر وقت که نیاز باشه، تا روزی که تهران به روزای اوجش برگرده خونه و غذا رو با شما به اشتراک میگذاریم (بجز ویلا فروش های ...). ولی یه جمله یادتون باشه، اگر خوبی دیدید از ما، بعدا تو خوشیاتون و برگشتتون نگید شهرستانی و دهاتی ها بی فرهنگ بودن، بی ادب بودن، سر و ساده بودن، بی سواد بودن...

البته درست نیست برچسب زدن روی همه چون آدم خوب هم کم ندیدم ولی خاطرات بدی هم داشتم که پایتخت نشین ها نگاه بالا به پایین و توهین های ناشایست «طبقاتی کردنِ غیرِ تهرانی ها» رو به وفور انجام میدن. از ادارات و راه نیانداختن کار شهرستانی ها توسط مسئول تهرانی، تا سرزنش افراد بخاطر محل زندگی و شغل! توی کسب و کار و معامله هم با لحنی صحبت کردند بعضیا، که انگار چون تهرانی نیستی برده ای!

 

جنگ، فرصتی برای همدلی دوباره

 

بقول وصیت شهید هادی، تا خودمون از خودمون شروع نکنیم، کشور درست نمیشه.

درسته که جسم کشور ضربه خورده، ولی چه تهرانی چه شهرستانی چه دهاتی، بیاید اصلاح کنیم خودمون رو، روح کشور رو نگه داریم.

این کشور با زحمت همه ی ما کشور میشه. گلایه زیاده، حرفای هر سه طرف رو هممون شنیدیم، هیچ کدوم کم تقصیر نداریم، ولی تا فرصت برای جبران و بهبود هست استفاده کنیم.

میدونم فرهنگ یک شبه درست نمیسه، ولی ما مینویسیم...