یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

هورا، وبلاگم ده پسته شد!

هورا، وبلاگم ده پسته شد!

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 29 فروردین ·

شاید مسخره به نظر بیاد، ولی همین که دهمین پستمو امروز نوشتم خیلی خوشحالم.
خوشحالیم برای اینه که دارم یه کاری رو ادامه میدم، تو پست اول گفتم که شدیدا overthinking دارم و این همیشه منو  یجورایی از مسیرم دور میکنه. بهتره بگم تمرکزمو میگیره، باعث میشه از این شاخه به اون شاخه بپرم.
خلاصه که فکر نمی کردم تا همین یک هفته هم ادامه بدم! پس دم خودم و شماها که از نوشته های من حمایت می کنید گرم.

پ.ن:

عکس، آقای Mercy هست، مشاور بنده توی نوشتن😁
 

آدمی به امید زنده است

آدمی به امید زنده است

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 29 فروردین ·

 از فوت پسرخاله، این مرد بزرگ ، چند وقتی گذشته بود.
اخیرا داشتم آماده می شدم برای یه تابستون پر از چالش شغلی.
شهر ما معروفه به لبنیات و پروتئین حیوانی و مردم طبیعتا خودشون یا  فامیلاشون مرغ و خروس و گوسفند و گاو و... دارند، این برای من به این معنی بود که با گرم شدن هوا و بهتر شدن وضع طبیعی تولید دام و طیور، قیمت تخم مرغ هم کمتر میشد، پس من باید حواس جمع می بودم که ضرر نکنم.

تو همین حین یهو جنگ ۱۲ روزه شروع شد، خب حالا خر بیار باقالی بار کن!

من بودم و قسط و بدهی وامی که برای کارم گرفتم، از اون طرف فروشم بخاطر فصل گرم ضعیف شده بود، از این طرف جنگ شد باز فروشم ضعیفتر میشد... البته نگرانی های مهم تری هم درمورد جنگ و نتیجه اش داشتم.

خلاصه، ۱۲ روز سخت رو گذروندیم و همه چی تو شوک بود. حالا تابستونو پشت سر می گذاشتم، اونم با یه حقوق کمتر از بخور و نمیر!

رسیدم به پاییز، وضع فروش بد نبود ولی به اخر دوره ی یکساله ی تولید نزدیک بودم. یه مشکل دیگه این بود، بعضی از آقایون اسمشو نیار بار خوراک دام و طیور رو احتکار کرده بودن و همه چی یهو پنج شیش برابر شد تو یکی دو ماه. هر چند که ما از جنگ عبور کردیم و مشکلی هم نبود، اما قحطی مصنوعی درست کردند خدانشناس ها...

اواخر آبان یکی از دوستام خبر اورد که شرایط کشور آذر-دی بهم میریزه، حواست باشه.
منم چون این دوستمو خوب میشناسم، اعتماد کردم و تقریبا آخرای آذر مرغ هارو فروختم که ضرر نکنم.

البته متاسفانه و خلاف میلم بصورت سر بریده و برای مصرف گوشتی، به عنوان مرغ ارگانیک محلی🥲
دلیل اما منطقی بود، تعداد گله کم بود و ماشین های باربری مرغ که میبرن معمولا روستاها و شهرها و در خونه ها میفروشن کلاس میزاشتن و میخواستن کمتر از نصف قیمت ازم بخرن و من مجبور به جلادی شدم تا قیمتش نیوفته😞

دی هم که خبر دارید اتفاقایی افتاد و پشتش اسفند که جنگ دوباره استارت شد...

دیگه این حوادث فرصت کارو فعلا از ما گرفت.
اما نکته جالب اینه، فرصت های جدید پیش اومد که بعدا درموردشون میگم.

بعد از تلنگری که سال 1403 خوردم، این دومین باری بود که حس کردم بزرگ شدم. درست تو زمانی که قاعدتا باید به خودم حق میدادم که از همه چی نا امید بشم، ادامه دادم!

بقول مامانم، آدمی به امید زنده است، تا الانش خداروشکر دستمو جلو کسی دراز نکردم... همیشه خدا رسونده.
قبول دارم مشکلات هست، ولی من مثل یه عده غر نمیزنم، با همه ی سختی هایی که زندگی داره تلاش میکنم و البته هدفی که دارم با شناختی که از مردم دارم، زمین تا آسمون فرق داره. پس زوده واسه تسلیم شدن!

مردی که آگاهی بخشید

مردی که آگاهی بخشید

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 28 فروردین ·

۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ بود. پسرخاله حمید (که سن و سالش مثل مادر و پدرم ۶۰ و خورده ای هست ) مارو دعوت کردن خونه ی تابستونه ی خودشون تو روستا (خونه ی اصلیشون تهرانه). اون روز تولدم بود و خونواده من کلی کلک سوار کرده بودن منو بکشونن اونجا تا تولد دورهمی بگیریم. ما خیلی رفت و آمد با تمام فامیلا نداریم ولی خب خونواده پسرخالمو دوست داریم. در اصل تنها کسایی که باهاشون رفت و آمد داریم هستن. اینم اضافه کنم به زنش میگم خاله چون دخترِ اون یکی خالمه، یعنی دخترخاله پسرخاله هستن😄. پسرخاله سرهنگ بازنشسته است و آدمیه که در حق غریبه و آشنا هر کاری بتونه انجام میده.برای خونواده ما هم بشدت زحمت کشیده.

خلاصه که اون شب سوپرایز خوبی بود و خوش گذشت. 

 آخر مهمونی پسرخاله منو کشید کنار.

گفت:  محمد سنت داره میره بالا، نمیخوای یه حرکت بزنی؟ یه کاری راه بنداز، ما که اینجا رفت و آمد نداریم، من به احمد آقا (بابام-رفیق شیشش) گفتم که بیا این حیاط و اتاقا رو یه حرکتی بزنین برای محمد، پول اجاره هم نمیگیرم ازت (با خنده و شوخی)

من جا خوردم.

گفتم: پسرخاله من به یه افسردگی رسیدم که خودمم نمیدونم چجوری ازش بیرون بیام، حالا دربارش فکر میکنم ولی خب واقعا نمیدونم بدرد چه شغلی میخورم...و سرمو انداختم پایین و رفتیم کنار بقیه

مهمونی تموم شد و رفتیم خونه خودمون، چندین روز من فکر کردم تا یه روز ایده ای به ذهنم رسید.

من از بچگی عاشق مرغ و جوجه و همه جور حیوونی هستم و چندین ساله که مرغ تو حیاط نگه میداریم. گفتم چرا ازش پول در نیارم. پریدم رفتم پیش مامان بابام.

گفتم: میگما، میشه طویله های قدیمی خونه پسرخاله رو مرغ ریخت؟

بابام، در حالی که  چهره اش جدی شد و بو برد که بالاخره من یه فکری دارم.

گفت: آره باباجون چرا نشه، یکم سیمانکاری و تمیز کردن میخواد که تبدیلش کرد به سالن. چند تا مرغ و دونخوری آبخوری میخواد که اونم آشنا دارم خیلی گرون نمیشه.

خلاصه خوشحال و خندان زنگ زدم پسرخاله گفتم برنامم چیه و خیلی خوشحال شد، قرار شد برنامشو جور کنم که سریعتر مرغای جوون نزدیک به تخمگذاری بخرم بریزم تو سالن دست ساز خودمون.

یکم طول کشید، تایم بدی از سال بود، مرغداری ها تولید اون سنی نداشتن، خلاصه تا تیر صبر کردم و خب بالاخره ۱۵۰تا مرغ گوگولی خریدم.

اولش تهیه دون مرغی، رسیدگی روزانه، جمع آوری تخم ها و فروش برام به شدت سخت بود ولی خب خداروشکر راه افتاد کارم، درآمد بالایی نداشت ولی بد هم نبود.

بخاطر استاندارد و ارگانیزه نبودن محیط کارم، تو سرما و گرما و تغییر فصول خیلی سختی کشیدم ولی هر جوری بود گذشت.

 عید پسرخاله اینا اومدن خونشون و کلی ذوق کردن که کارم گرفته، منم براشون روزا تخم مرغ میاوردم. گاهی صبحانه ها هم اونجا بودم دور هم میخوردیم.

گذشت و رسید به اردیبهشت ۱۴۰۴.

دقیقا ۱ سال از تلنگر پسرخاله به من گذشته بود، چند روز قبل از تولدم بود که بهم خبر دادند پسرخاله حالش زیاد خوب نیست و بیمارستان بستریه.

فلش بک: پسرخاله سال ها دیابت داشت، زیاد رعایت غذایی نمی کرد ، حرص و جوش مسائل خانوادگی که مدت ها درگیرش بودن رو میخورد و روحیشم باخته بود. از پارسال که دور هم بودیم بخاطر عفونت زیاد پاشو قطع کرده بودند، چشمشم عمل کرده بود و باز بیشتر از قبل داغون شده بود و همه نگرانش بودیم.

ادامه

تولد ۲۸ سالگیم رو تو خونه خودمون گرفتیم و داشتم به این فکر میکردم خدا خیرش بده پسرخاله پارسال چه ضربه فنی کرد معضل بیکاریه منو. یادشون افتادم و رفتم به مامان گفتم: مامان یه زنگ به خاله بزن ببین کجان، کی میان؟

اون هم زنگ زد حال و احوال با خاله. خاله گفته بود پسرخاله دو روز دیگه مرخصه و دارن آماده میشن بیان.

۱۸ اردیبهشت شد.

بابام صبح زود رفته بود هم به باغ پسرخالم سر بزنه روستا هم سر راه مرغارو رسیدگی کنه، منم بیدار نکرده که مثلا امروز رو استراحت کنم.

اون روز بیکار بودم تا غروب خبر خاصی نبود که گوشی مامان زنگ زد.

دایی رضا (دایی بزرگم) بود.

گفت حمید حالش خوب نیست. مادرم رنگش سفید شد، تجربه داریم که دایی بزرگم خبری میده معمولا یه خبر قطعی بده.

متاسفانه پسرخاله در روزی که قرار بود مرخص بشه فوت کرد.

راستش من نفهمیدم اونروز چطور گذشت. همه گریه، همه حال بد، باورم نمیشد.

با خواهرام، بابا مامان رو همراه داییام راهی تهران کردیم، متاسفانه شرایط شغلیامون نمیذاشت بریم تهران مراسم.

چه شب بدی گذشت...

فرداش رفتم مرغداری.

در خونه رو باز کردم، ته حیاط سالن مرغای من بود.

دیگه فاصله دو قدم نبود، انقدر مسیر طولانی به نظر میرسید که نگو، همه جا سکوت، همه جا غمگین، تا حالا انقدر برای کسی دلم تنگ نشده بود. انگار خونه هم فهمیده بود صاحبش دیگه نیست...

مدام یادم میومد هر موقع میخواستم تخم مرغ جمع کنم میاوردمش با ویلچرش جلوی در مرغدونی، منتظر میشد جمع کنم و بیام، تا میدید سبد پره میگفت:

 به به، چه تخم مرغایی، اینا خوردن داره ها محمدرسول، امروز چندتا؟ بیشتر شده؟

خدا بیامرزتت پسرخاله، برام کار درست کردی ولی نبودی ذوق کنی پیشرفت کردم😔

از پیشمون رفت، ولی همیشه قدردانشم، از اون سال به این طرف من به فکر زندگی افتادم، قبلش بچه بودم، خام بودم، خدا قسمتم کرد تا قبل از فقدان این عزیز به خودم بیام...

آقا حمید مرد بود، مردی که آگاهی بخشید🖤🌹