چند روزه برخلاف حال و احوالی که از شروع جنگ خرداد ۱۴۰۴ تا همین اواخر فروردین ۱۴۰۵ داشتم، دارم سعی می کنم عادی رفتار کنم و با حفظ ارزش های دینی و ملی به زندگی برگردم. از زمانی که دیگه مرغداری تعطیل شد رفته بودم رو Surviving Mode و ذهن و بدنم فقط روز و شب رو میگذروندن، بی رمق و بی انگیزه.
اخیرا با مربی رانندگیم خیلی از همه چیز صحبت می کنیم. بهش گفته بودم مدرک advanced زبان انگلیسی دارم و دورکاری ترجمه می کردم قبلا. سر بحث آینده شغلی و تاثیر جنگ روی اوضاع فعلی که داشتیم یهو یه جرقه ای به ذهنم انداخت. گفت تو که زبان بلدی، الان که تابستون شروع میشه چرا نمیری معلم کلاس زبان بشی. یهو به خودم اومدم گفتم راست میگه ها، چرا این به ذهنم نرسیده بود این چند سال؟!
خلاصه پریروز از کلاس که برمی گشتم سر راهم رفتم به آموزشگاهی که چندین سال از بچگی دانش آموزشون بودم. از اونجا که همیشه اینجانب جزو شاگرد برترها بودم، تا رفتم داخل، مسئول اونجا منو شناخت. جالب بود، ۱۰ ساله که من اونجا نبودم! بعد از خوش و بش کوتاه متوجه شدم خیلی به معلم نیاز دارند. تنها سختی که داره اینه که به زودی توی دوره ttc مخصوص معلمی شرکت کنم و یه دوره فشرده تقویتی هم در کنارش بگذرونم تا مغزم ریکاوری بشه.
اما ته دلم یه طوریه. کار ثابت نداشتن و استفاده از توانایی های مختلفم به صورت دوره ای یکم احساس بدی بهم میده. حس شاخه به شاخه پریدن دارم.
البته من تا حالا از این ننوشتم که بصورت دورکاری تدوینگری هم می کنم و پروژه های ادیت می گیرم.
حس بدیه، ثبات برام خیلی مهمه که به لطف جنگ نمی تونم داشته باشم.🙂↕️
دوست داشتم یه گربه بیارم خونه. البته با مامان داستان داشتیم و نمیذاشت 😁 تصمیم گرفتم به جاش برم توی پارک جنگلی جلوی خونمون به گربه ها غذا بدم.
چند روز بعد گروه تلگرام حمایت از حیوانات شهرمون رو پیدا کردم، چندتا از اعضا به محض ورودم منو شناختند چون کمتر کسی داوطلب اونجا می رفت.
حین چت ها توجهم جلب شد به یکی از اعضا. یه خانومه بود با حجاب و چادری. تو عکس پروفایلش که اینطور بود. اسمشو زده بود «S» . توی گروه، مثل من تازه عضو شده بود. نوشته بود یه مدت اومدم خونه مادربزرگم و اینجا دنبال یه مکان برای دیدن و غذا دادن به حیوانات می گردم و اعضا داشتن راهنماییش می کردند که کجا بره بهتره. خلاصه متوجه شدم که مادربزرگِ خانم S محل ما زندگی می کنه و اعضا، هم پارک جنگلی و هم منی که اونجا رفت و آمد داشتم رو معرفی کردند.
دروغ نگم کنجکاو شدم که بدونم کیه و چکاره است و اصلا چه شکلیه 😁
من و خانم S در حد سلام علیک تو گروه صحبت کردیم و فهمیدم که با آدم موجهی طرفم. از اینا که با لحن و شخصیتِ توی چت هم ناخوداگاه مجبورت میکنه بهش احترام بزاری. همون چند وقتی که توی گروه فعال بودیم، من متوجه خیلی چیزا شدم، این که برای تفریح زیاد وقت نداره و خیلی درس خونه، رشته ای که میخونه چیه و ظاهرا حجب و حیا داره و مکان رفت و آمد براش مهمه. و بارز ترین ویژگی این بود که مثل بقیه دختر هایی که اون موقع دیده بودم آدم راحت و دمِ دستی نبود و من اینو خیلی می پسندیدم. مدت ها گذشت و یبار اتفاقی وقتی رفته بودم پارک، دیدم که با یه آقایی اومد و از کنار من رد شد، فکر کنم منو ندید. رفتند کمی گشت زدند و داشتن از در میرفتن بیرون که جا خوردم. عه، اون آقاهه، پسرِ همسایه ما نیست؟! شک کردم شاید ازدواج کرده. گفتم خب محمد باید خودتو جمع و جور کنی، طرف متاهله، فکر و خیال باطل نکن!
خلاصه گذشت. شب تو گروه همه داشتن صحبت می کردند.
من وسط بحث ها پرسیدم: راستی خانم S امروز با همسرتون اومده بودید پارک دیدمتون، خوش گذشت؟ غذا برده بودید برای شیلا ؟ ( شیلا لوس ترین و تپل ترین گربه پارکه که تو گروه معروف بود). یهو برگشت با یه طور لحنی که مثلا به تو چه نوشت: ایشون داییم بود، بله خوش گذشت، فکر نمی کردم شما هم اونجا باشید. یادم نیست دقیق ولی همچین جمله ای بود تقریبا.
اینجا با این که برخوردشو دوست نداشتم ولی من شیرفهم شدم که آهااااا، پس فلانی داییشه، فهمیدم مادربزرگش کیه و خونشون کدومه، همسایه پشتیمونه 😅
فکر کنم چند ماهی گذشت. تا اون زمان خانم S نمیدونست خونه ما دقیقا کجاست و نمیدونست چقدر اطلاعات ازش دارم. ولی گمونم فهمیده بود من آدم اهل دوست دختر و فلان برنامه ها نیستم. این باعث شده بود بیشتر بهم اعتماد کنه. اگر کاری داشت پی وی بهم میگفت، البته با لفظ «شما» و چت خیلی خیلی کم و محدود. تو این تایم سر موضوعات مختلف اطلاعات درمورد شخصیت همدیگه بدست آوردیم.
من بهش علاقه پیدا کرده بودم و چون هم من آدمِ با دختر بیرون برویی نبودم و هم اون اینو نمی خواست، در حد چت صحبت می کردیم و اصلا خیلی با عذر با هم رفتار می کردیم، تا ببینیم تکلیفمون چیه. البته بین حرفاش و تغییر گاردش متوجه شدم اون هم به من علاقه داره. شایدم اشتباه می کردم و فقط احترام بود!
کم کم فعالیت گروهیش توی زمستون کم شد و من هم فضولی نمی کردم که کجاست و چکار می کنه. تا اینکه یک روز متوجه شدم تولدش اسفنده. خیلی دلم می خواست براش کادو بگیرم ولی خب اصلا مطمئن نبودم چکار کنم. (بعدها فهمیدم که اون برای من کادو گرفته بوده ولی دو سه ماه بعد بهم داد) حتی اگر این کار رو می کردم اون قبول نمی کرد. خلاصه خیلی داستان من یطوره دیگه شروع شد، مثل فیلم ها نبود😂
نزدیک عید، فرصت تفریح و دست کشیدن از درس بیشتر پیدا کرد و اومد گفت این مدت دنبال کارای درسیش بوده. من اینجا پا جلو گذاشتم. خیلی بی تجربه و کم مقدمه رفتم سر اصل مطلب، هم زمان فکر می کردم به این که اگر قبول نکرد چه غلطی کنم، اگر قبول کرد چجوری به خونواده بگم؟!
خلاصه حرف دلمو درمورد علاقمندی و قصدم برای ازدواج رو گفتم و پرسیدم اجازه آشنایی بیشتر میده یا نه. ظاهرا از حرفم تعجب کرد، دوباره گارد عجیبی گرفت و گفت که باید فکر کنه. تا یکی دو هفته نه چتی داد نه من جرأت کردم پیام بفرستم. کم کم داشتم فکر می کردم خب منطقیه، من دانشجوئم نه کار دارم نه پول، اونم دنبال رویای معلم شدن و قبولی دانشگاه خوب بود. داشتم فکر می کردم باید کم کم دل بکنم. یک روز توی مسیر دانشگاه بودم که زنگ زد. این اولین باری بود که تماس داشتیم. گفت می خواد صحبت کنه و منم دست پاچه شدم و گفتم عصر که اومدم خونه زنگ میزنم بهش. کل روز توی کلاس هام هم خوشحال بودم هم استرس داشتم هم ناراحت بودم که نکنه می خواد فلسفه ببافه که قانعم کنه و ردم کنه.
عصر تا رسیدم خونه زنگ زدم بهش، دست و پام داشت میلرزید. گوشی رو برداشت. مثل یه تماس کاری و نیمه رسمی صحبت کردیم. گفت فکراشو کرده و اگه منم موافق باشم اول یکم توی چت بیشتر باهم در ارتباط باشیم و زنگ بزنیم، تا رابطه جلوتر بره. منم قبول کردم. یکی از بهترین روزای زندگیم بود، خیلی خوشحال بودم. روزهامونو با صحبت از چیزایی می گذروندیم که شاید از نظر بقیه آدما خسته کننده بود. از طبیعت، زندگی، دین و مذهب، هدف از زندگی و... جالب بود که دقیقا روحیه و شخصیتش انگار خودم بود ولی تو یه بدن دیگه.
اردیبهشت ۹۸ شد. قرار گذاشتیم بعد از ماه ها رابطه ی از قصد دور، بریم سفره خونه سنتی دوستم. من تو ذهنم بود که تا حالا هدیه ای براش نگرفتم. یه کتاب گرفتم چون خیلی به کتاب خوانی و نویسندگی علاقه داشت. راه افتادم رفتم پیش دوستم و کلی هماهنگ کردم که جایی آلاچیق رزرو کنه که هم دنج باشه هم پذیرایی عالی باشه. راستش خیلی دوست داشتم تولد کاملی می گرفتم ولی موقعیت در حد یه چایی نبات و شکلات و کیک بود. خانم S رسید. چادر به سر درست مثل عکس، عینک گردی داشت و وایب استاد دانشگاه ها رو ازش می گرفتم. سلامی کردیم و نشستیم به صحبت. جالب بود. انگار جفتمون حرفامونو خورده بودیم. حتی نمی تونستیم همو نگاه کنیم. چند ثانیه به سکوت گذشت و من شروع کردم به صحبت. درمورد شرایط زندگی گفتیم و وقت گذروندیم. یهو از زیر چادرش یه جعبه کادو اورد. یادم نبود که تولدم نزدیکه. روزشو نمیدونست ولی مهم نیتش بود. خیلی خوشحال شدم. کادوی اون هم کتاب روانشناسی بود و در کنارش یه کتاب اشعار حافظ و یه یادداشت احساسی. منم کادوشو بهش دادم و اون هم خوشحال شد. دوستم پذیرایی سنگینی ازمون کرد و بعد از خوردن چایی خداحافظی کرد و رفت. من هم برگشتم خونه. چه روزی بود، چه خانمی بود. از عکسش خیلی بهتر، از چت هاش خیلی نجیب تر...
تو اون ماه یادمه خیلی نمه نمه با خونواده صحبت کردم که به نوه فلانی علاقه مند شدم. بعد از این قضایا من در حین آشنایی با خانم S، دنبال یه شغل بودم حتی اگه شده پاره وقت کار کنم. وقتی من یه دفتر روزنامه محلی پیدا کردم و به عنوان تایپیست و تدوینگر خبر مشغول کار شدم، اون هم گفت برم یه کار پیدا کنم. چند روز بعد خبر داد که توی یه پیتزا فروشی، صندوق داری می کنه. من اونجا رو می شناختم، اسنک تنوریش عالی بود. الان دو تا بهونه برای رفتن به اونجا داشتم. دیدن خانم S و خوردن پیتزا.
از اونجایی که وسیله نداشتم هفته ای دو سه بار زنگ می زدم به حسین رفیق صمیمیم و باهم می رفتیم اسنک می خوردیم و می گفتم گور بابای اضافه وزن! از قصد غذامو آروم می خوردم که بتونم بیشتر ببینمش. ولی در کل حواسم بود، باهاش ارتباطی برقرار نمی کردم که صاحب کارش براش داستان درست نکنه.
خیلی رابطمون با هم خوب بود و من واقعا کسی رو در حد خانم S نمی دونستم. می گفتم این همون زن زندگی و مادر بچه هامه. تو اخلاق و دین سعی می کردم ازش بیشتر یاد بگیرم. نکته هایی می گفت که من تو زندگیم دقت نکرده بودم. از طرفی من هم سعی می کردم ترس و استرس هاشو از بین ببرم و به گفته ی خودش من نسبت به خیلی چیزا خوشبینم و راحت تو زندگی قدم بر می دارم و تحسینم می کرد.
نزدیک تابستون بود و داشتیم برنامه ریزی می کردیم برای رسمی کردن قضیه. قرار شد امتحانای من که تموم شد با خونواده ها صحبت کنیم. ولی اوضاع اونطور که می خواستم نشد. یه روز که دانشگاه بودم. زنگ زد و صحبت کردیم. گفت تصمیمشو گرفته و نمی خواد زندگی منو حروم کنه. خانم S مشکلات خانوادگی داشت که من در جریان بودم. بابت قهر و جدایی پدر مادرش خیلی اذیت بود و از آینده می ترسید و همیشه بیشتر از خودش نگران من بود. همیشه بهم می گفت که لیاقتم بیشتر از اینه که درگیر دراماهای زندگیش بشم.
من اون روز خیلی شکستم، خیلی فکر ها پیش خودم کردم. حالم افتضاح بود. دوستام که اوضاعمو می دیدن می گفتن برم دنبالش به زور به دستش بیارم، گاهی هم پیشنهاد تلافی می دادند. ولی من اهل هیچ کدوم نبودم. کسی که نخواد رو نمیشه نگه داشت. کم کم این اوضاع بد روی همه چیز من تاثیر گذاشت. دانشگاهو رها کردم و سال ها افسردگی که بخاطرش حتی از خونه بیرون نمی رفتم. من خودمو باختم اما راستشو بگم هنوزم که هنوزه ازش یکذره هم ناراحت نیستم. شاید توضیحی نداشت، شاید کار درستی کرد، شاید واقعا نتونست که بمونه. اون قدر ازش خوبی دیدم تو همون تایم کوتاه، اونقدر درس یاد گرفتم از شناخت این آدم، اونقدر کمالات داشت که همیشه فقط دعاش می کنم و امیدوارم شرایطش خوب شده باشه و آدم درستی سر راهش قرار بگیره.
امروز داشتم برمیگشتم خونه، تاکسی های خطی منطقه ما سر ظهر نیستن و من مجبور بودم اسنپ بگیرم.
اینترنت گوشیم رو هر کاری کردم وصل نشد. منم از روش کلاسیکِ تاکسی دربست استفاده کردم.
به یه راننده تاکسی رندوم گفتم: آقا میخوام برم فلان آدرس، چقدر میگیری؟ گفت ۶۰. نسبت به اسنپ حس کردم گرونه ولی آفتاب داشت مغزمو میسوزوند گفتم باشه بریم.
تو راه به این داشتم فکر میکردم که کرایه تاکسی ۱۵ بود، اسنپ قاعدتا ۳۵ میگیره. این خیلی گرون گفته. بعد پیش خودم گفتم ولش کن حالا یه سودی هم اون داشته باشه، شاید خیلی وقته مسافر نزده.
تو همین فکر بودم که شروع کرد حرفهای «تیپیکال راننده تاکسی طور» زدن، از اینکه ۹۰درصد راننده ها خانومن، بد رانندگی میکنند و دراماهای جنسیتی رسید به بحث پول و بدبختی و اینا.
یهو بیسیمش صدا در اومد، فهمیدم تاکسی بیسیم رو دربست گرفتم. جواب داد گفت: مرکز، مسافر دارم، ۵۰ تومن، فلان آدرس.
تو ذهنم گفتم عه، این که به من گفت ۶۰!
چیزی نگفتم. واقعا حوصله جر و بحث سر ۱۰ تومن نداشتم. وسط راه بودیم، گفت داشتم میگفتم، بیشتر راننده ها خانومن، من خودم یه پارس خونه دارم که زنم همش سواره نمیزاره من بشینم، میگه کاری داری با تاکسی برو. من باز تو دلم گفتم عه! پس وضعش بد نیست. که یهو ادامه داد، البته موتور هم دارم ها، پام که درد میکنه نمیتونم زیاد سوارش بشم.
پیاده شدم، نزدیک خونه بودم، با این فکر که این راننده همه جور وسیله نقلیه ای داشت، به مرکزشون گفت ۵۰ میگیره و ۶۰ گرفت و منِ ساده فکرم کل تایم دلم سوخت که مسافر نزده و به خیالم داشتم کمک یه انسان راستگو و نیازمند میکردم.😅
در همین حین، من با ۶۰ تومنِ خرج شده و وسیله نقلیه ی نداشته...