یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

۲۹ سالگی

۲۹ سالگی

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 14 اردیبهشت ·

۲۹ سالگی هم مثل بقیه ی ۲۸ سال گذشته رسید. حس خاص و ترس از رسیدن به ۳۰ ندارم واقعا.

یه زمانی، نزدیک به ۱۸ سالگی که بودم فکر میکردم خیلی مرد شدم. فکر می کردم ته تهِ استقلال فکری و مالی و... همون سن هست اما الان، می بینم که نه، کلی درس و تجربه تو این چند سال به دست آوردم که با وجود دردناک بودن، من رو بیشتر ساختند. حس می کنم پخته تر شدم و محکم تر.

برعکس بقیه آدما من از مسیر زندگی، با تمام سختیاش دلزده نیستم، ناراحت نمیشم.

من جور دیگه تعبیرش می کنم و میگم:

محمد، این فیلمِ توئه، فیلمی که تو شخصیت اصلیش هستی، سعی کن هر چی جلوتر میری قشنگ تر بازی کنی که نمره بالایی بگیره. تا اینجا کارگردان هواتو داشته، بقیش رو هم حواسش هست.

خلاصه که معقوله تولد، چیز جالبیه. حداقل من یکی رو سالی یک بار به فکر تجربیاتم تو سال گذشته میندازه.

در نهایت می‌تونم بگم تولدم مبارک 🥳😁

رانندگی یا شاخ غول

رانندگی یا شاخ غول

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 12 اردیبهشت ·

خب، اینم از این، بالاخره رفتم گواهینامه ثبت نام کردم.

البته بعد از ۱۰ سال😅.

من مدت زیادیه که بخاطر ترس از رانندگی نرفته بودم گواهینامه بگیرم، اصلا اونقدر این قضیه عمیق بود که می تونم بگم کلا رابطه خوبی با وسایل نقلیه نداشتم.

چند روز پیش یهو یادم افتاد پارسال چقدر سر رانندگی بلد نبودن اذیت شدم. هر ماه برای خرید و آسیاب خوراک مرغداری مجبور بودم چند ساعتی بنده خدا بابا و نیسانش رو در اختیار بگیرم و کلا زحمت بود. این شد که به سرم زد بالاخره با این ترسم روبرو بشم.

از این قبیل ترس ها و کاهلی ها زیاد تو زندگیم دارم و متاسفانه فهمیدم که خودم شخصا زندگیمو عقب انداختم. قبلا خجالت می کشیدم این ترس ها برملا بشه ولی خدارو شکر دو ساله سعی می کنم باهاشون روبرو بشم. رانندگی یکی از مهم ترین ها بود. خدا رو شکر عملی شد و ثبت نام کردم.

حالا نمیدونم چقدر میتونم توی تصدیق گرفتن خوب عمل کنم، برام دعا کنید. 😄

حس خوشحالی عمیق

حس خوشحالی عمیق

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 9 اردیبهشت ·

چیزی که جدیدا یاد گرفتم اینه که تا وقتی از داشته هات نهایت استفاده رو نکنی، نسخه بهترش واست ارزش نداره و صرفا یه دست آورد همراه با حس خوشحالی زودگذره. در اصل خوشحالی از عمق وجود خودمون میاد، اینکه چیزی جدید، گرون و سطح بالا باشه لزوما قرار نیست خوشحالی عمیق و حس رضایت درونی بهمون بده.

من به این باور رسیده ام که اکثر آدما حس خوشبختی واقعی رو گم کردن، چون لحظه های زندگیشونو عمیق زندگی نمیکنن و فقط سریع زندگی می کنند! سریع و بهره ور، و نه عمیق و نتیجه گرا.

یکی از اقوام رو مثال میزنم. ایشون بخاطر داشتن خانواده سطح بالا، از بچگی یادمه که همه ی شهر های ایرانو گشته، خوراکی های مختلفی خورده، لباس های آنچنانی پوشیده، از ترند بازار هیچ موقع عقب نیوفتاده و خلاصه به قولی تو ناز و نعمت بوده. الانم که بیست و چند ساله شده و مستقله، دقیقا روند زندگیش همینه. در مقابل من با زحمت پدر مادر بزرگ شدم و توی خونواده معمولی بودم. ۹۰درصد کشور رو نگشتم و خیلی از ترند ها و خوشحالی های خوراکی و پوشاکی رو تست نکردم.

من هر نوروز این آدمو میبینم. بعد از گذشت مدتی محو و مات و مبهوت مثلا پیراهن جدیدم میشه. سوال میکنه از کجا خریدم و من آدرس میدم و قیمتشو میگم. همیشه هر وقت میاد شهر ما، باهم بازار میریم و کلی خرید میکنه. برام جالبه که اجناس تنوعش کمتر از تهرانه و خب کیفیتش کمتر از اجناس محل زندگی این دوستمون . ولی میریم همونجا که مثلا من فلان چیزو خریدم. میشناسمش، حسود نیست، واقعا به نظرش جذابه و تا مدت ها از خرید چیزهایی که من هم دارم، لذت میبره و کلی بعد ها تعریف می کنه ازش!

توی خونه ی کلاسیک و به قول خوش باصفای ما، موندن و شب خوابیدن، به شدت بهش حال میده و آرامش داره. میگه چه کیفی داره اینجا. این در صورتیه که از نظر من همه چی عادیه ولی اون خیلی خوشحال به نظر میاد.

درمورد غذا همینطور، اگر باهم یه لوبیا پلو ساده بخوریم تا سال ها میگه عجب کیفی داد و دستپخت مادرت چقدر عالیه، برنجش چه با کیفیته، ادویه اش بهترینه و... در حالی که اینستاشو چک که میکردم می دیدم هر بار فلان رستوران گرون قیمت یک میز کامل غذای گرون سفارش داده و عکس گرفته.

نمیدونم چی میشه آدم به اینجا میرسه، ظاهری همه چی داره ولی رضایت و حس خوشبختی عمیق نه. در اصل گویا کل خرج ها و تلاش هایی که برای ادامه زندگی میکنه همش دنبال اون خوشحالیه هست. اما غافل از اینکه اون خوشحالی توی سادگی و صفاست. توی صمیمیت آدما، توی ساختن با شرایط و کم نیاوردن، توی حفظ اخلاق خوب با همدیگه.

از وقتی این آدمو شناختم و تو ذهنم تحلیل کردم، فهمیدم خیلی آدمای این شکلی دیگه با همین اوصاف زندگی می کنند. بعد از اون دیگه خداروشکر میکنم بابت نعمت هایی که داشتم و قدرشونو نمیدونستم، پدر و مادر، اون لباس معمولی، اون خونه ی کلاسیک و حتی اون لوبیا پلو!