یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

حس خوشحالی عمیق

حس خوشحالی عمیق

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 9 اردیبهشت ·

چیزی که جدیدا یاد گرفتم اینه که تا وقتی از داشته هات نهایت استفاده رو نکنی، نسخه بهترش واست ارزش نداره و صرفا یه دست آورد همراه با حس خوشحالی زودگذره. در اصل خوشحالی از عمق وجود خودمون میاد، اینکه چیزی جدید، گرون و سطح بالا باشه لزوما قرار نیست خوشحالی عمیق و حس رضایت درونی بهمون بده.

من به این باور رسیده ام که اکثر آدما حس خوشبختی واقعی رو گم کردن، چون لحظه های زندگیشونو عمیق زندگی نمیکنن و فقط سریع زندگی می کنند! سریع و بهره ور، و نه عمیق و نتیجه گرا.

یکی از اقوام رو مثال میزنم. ایشون بخاطر داشتن خانواده سطح بالا، از بچگی یادمه که همه ی شهر های ایرانو گشته، خوراکی های مختلفی خورده، لباس های آنچنانی پوشیده، از ترند بازار هیچ موقع عقب نیوفتاده و خلاصه به قولی تو ناز و نعمت بوده. الانم که بیست و چند ساله شده و مستقله، دقیقا روند زندگیش همینه. در مقابل من با زحمت پدر مادر بزرگ شدم و توی خونواده معمولی بودم. ۹۰درصد کشور رو نگشتم و خیلی از ترند ها و خوشحالی های خوراکی و پوشاکی رو تست نکردم.

من هر نوروز این آدمو میبینم. بعد از گذشت مدتی محو و مات و مبهوت مثلا پیراهن جدیدم میشه. سوال میکنه از کجا خریدم و من آدرس میدم و قیمتشو میگم. همیشه هر وقت میاد شهر ما، باهم بازار میریم و کلی خرید میکنه. برام جالبه که اجناس تنوعش کمتر از تهرانه و خب کیفیتش کمتر از اجناس محل زندگی این دوستمون . ولی میریم همونجا که مثلا من فلان چیزو خریدم. میشناسمش، حسود نیست، واقعا به نظرش جذابه و تا مدت ها از خرید چیزهایی که من هم دارم، لذت میبره و کلی بعد ها تعریف می کنه ازش!

توی خونه ی کلاسیک و به قول خوش باصفای ما، موندن و شب خوابیدن، به شدت بهش حال میده و آرامش داره. میگه چه کیفی داره اینجا. این در صورتیه که از نظر من همه چی عادیه ولی اون خیلی خوشحال به نظر میاد.

درمورد غذا همینطور، اگر باهم یه لوبیا پلو ساده بخوریم تا سال ها میگه عجب کیفی داد و دستپخت مادرت چقدر عالیه، برنجش چه با کیفیته، ادویه اش بهترینه و... در حالی که اینستاشو چک که میکردم می دیدم هر بار فلان رستوران گرون قیمت یک میز کامل غذای گرون سفارش داده و عکس گرفته.

نمیدونم چی میشه آدم به اینجا میرسه، ظاهری همه چی داره ولی رضایت و حس خوشبختی عمیق نه. در اصل گویا کل خرج ها و تلاش هایی که برای ادامه زندگی میکنه همش دنبال اون خوشحالیه هست. اما غافل از اینکه اون خوشحالی توی سادگی و صفاست. توی صمیمیت آدما، توی ساختن با شرایط و کم نیاوردن، توی حفظ اخلاق خوب با همدیگه.

از وقتی این آدمو شناختم و تو ذهنم تحلیل کردم، فهمیدم خیلی آدمای این شکلی دیگه با همین اوصاف زندگی می کنند. بعد از اون دیگه خداروشکر میکنم بابت نعمت هایی که داشتم و قدرشونو نمیدونستم، پدر و مادر، اون لباس معمولی، اون خونه ی کلاسیک و حتی اون لوبیا پلو!

 

 

 

قلعه ای که برای حیوانات نبود...

قلعه ای که برای حیوانات نبود...

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 6 اردیبهشت ·

چند سال پیش رفته بودم نمایشگاه کتاب که یه چرخی بزنم. من دیر به دیر کتاب میخرم متاسفانه و بیشتر اون جمعیت و فضا برام جالبه😅.

توی گردش بین غرفه ها یک کتاب توجهمو جلب کرد، اسمش بود «قلعه حیوانات». برداشتم و دو صفحه ازش خوندم. از اونجا که درمورد حیوانات گفته بود و من عاشق حیواناتم، خریدمش.

به محض برگشتنم به خونه، کتاب رو باز کردم. چند صفحه دیگه خوندم و خیلی برام جالب بود، داستانی رو از زبان حیوانات مزرعه روایت میکرد.

هر چی جلوتر میرفتم بیشتر کنجکاو میشدم. برخلاف تصورم که یه داستانِ کیوت درمورد حیوانات انتظار داشتم، این کتاب خیلی سیاسی و البته آموزنده بود.

محتوای داستان، درمورد حیواناتی بود که در مزرعه زندگی معمولی  داشتند. رابطه اشون با صاحب مزرعه بصورت کار کن-غذا و جای خواب بگیر بود و البته صاحب رفتار سخت گیرانه و گاهی بی رحمانه هم داشت.

حیوانات، کم کم به این فکر میوفتن که دور از چشم صاحب جلساتی بگیرند. طی یکسری سخنرانی ها و روشن سازی های شبانه به این نتیجه میرسن که صاحب مزرعه رو بیرون کنند و خودشون کنترل رو به عهده بگیرن و رفته رفته این موضوع روی کل مزرعه های مجاور هم تاثیر گذاشت و تبدیل به یک انقلاب شد. این انقلاب البته سراشیبی زیاد داشت و مشکلات زیادی رو گذروندند.

ماجرا اونجایی جالب بود که حیواناتی که از بقیه ظاهرا بیشتر میفهمیدن و استارت انقلاب رو بعضی از اونها زده بودند رفته رفته برای تدوام چرخه ی خود مستقلیِ مزرعه ها (شما بخونید منفعت بیشتر برای خودشون)، با آدم های شهر وارد مذاکرات می شدند و لابی هایی می کردن و بقول کتاب، حیوانات انسان نمایی شده بودند که شب ها روی دو پا راه میرفتن، قرارداد امضا میکردن و توی بار با آدم ها به سلامتیِ هم می نوشیدند.

من بعد از خوندن این کتاب، با اینکه  اهل سیاست نیستم، احساس کردم دریچه جدیدی توی ذهنم باز شد. داستانش خیلی آشنا بود...

#مذاکره

چرا نمی تونم ببخشم؟

چرا نمی تونم ببخشم؟

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 4 اردیبهشت ·

یادمه نوجوون بودم، تولید محتوای متنی سایت یاد گرفته بودم و با نویسندگی و سئو برای شرکت برندسازِ «آراد برندینگ» که احتمالا اگه سرچ کنید اسمشو، پیداش میکنید، کار میکردم و دورکاری پول در میاوردم.

یکسری اومدن و قانون های مسخره و گیرهای الکی رو کردن «قانون جدید تولید محتوا» یا یه همچین چیزی و شروع کردن به ایراد گرفتن از ما زیر دست ها. من ۱۷-۱۸ ساله بودم، از تایم تفریحم میزدم برای کار، خیلی ظلم بود.

خلاصه به هر دری می زدن که پول کمتر به محتوا نویس بدند و به تایم اون موقع (فکر کنم سال ۹۴) حدود ۱۰۰هزار تومن پول منو خوردن و گفتن شکایت داری به مدیر مربوطه بگو. 

منم شاکی رفتم پی ویِ آقای تالیا زیارکُلایی، مدیر مجموعه (که عکسشو تو سایت دیده بودم). خلاصه کلی تایپ کردم و انتظار جواب قانع کننده داشتم. ایشون اومد آنلاین شد و بعد از اوردن دلیل های مسخره (که فهمیده بود سنم کمه و میتونه بپیچونتم) تهش گفت ببینم تحصیلاتت چیه، رشته ات چیه؟ من جواب دادم حسابداری، یهو دیدم ایموجی خنده گذاشت و نوشت حسابداری که رشته ی عوامه...

من انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سرم، شل شدم، خیلی ناراحت بودم. تو دلم گفتم خب رشتمه دیگه، چه ربطی داره، چرا توهین میکنه، اصن رفتم تو خودم، دیگه نتونستم تایپ کنم. فقط یادمه از زور ناراحتی نوشتم پولتون ارزونی خودتون، من که حلال نمیکنم، نه پولو، نه حرف بی ربطی که زدی.

من بعد از ۱۱ سال هنوزم که هنوزه، اسم، چهره و حرفای اون آدم تو مغزم میاد و میگم چرا اون حرفو زد، من سنی نداشتم. با اون سن کم به انگلیسی و ترجمه مسلط بودم، درسم عالی بود، دو تا شغل پاره وقت در کنار درسم انجام می دادم و توی ورزش هم کاپیتان تیم فوتبال محل بودم. به عقل خودم فکر میکردم به اندازه کافی موفق بودم، از نظر خودم با وجود شرایط و مشکلات زندگیم از خیلیا جلوتر بودم. چرا ی آدم رندوم اومد بهم گفت عوام و غرورمو شکست؟ و کلی فکر دیگه که آزارم داد و همش خودمو خوردم که چرا جوابشو ندادم...خلاصه گذشت و من بزرگ شدم اما  خدا میدونه نتونستم تا الان زیارکلایی رو ببخشم...

بخشش چیز خوبیه و واقعا سعی کردم شعله ی کینه رو تو دلم همیشه خاموش نگه دارم.

تو زندگیم هم سعی کردم آدمای زیادی رو ببخشم چون خدا میگه «ببخش تا بخشیده بشی» و صد البته که چند چشمه از جادوی این جمله رو دیدم.

من این روند بخشیدن رو معنوی تر هم کردم برای خودم، هر سال، ماه رمضون و اکثرا شب های قدر یه لیست از سیاه ترین پرونده های نبخشیده شده رو سعی می کنم حلال کنم ولی گاهی مدتی بعد، فشار زندگی یا رفتار بد مکرر اون آدم دلمو میشکنه!

بعد توی دلم میگم خب مرد گنده، این چه لوپِ مضخرفیه که توش گیر کردی، یا ببخش یا کلا متنفر باش! چرا خودتو عذاب میدی؟

ولی دوباره یه بخش دیگه ای از وجودم میگه، ببخش تا بخشیده بشی، و من دوباره آروم میشم...

دردِ من این نیست که بخشیدنو امتحان نکنم، سوالم از خودم اینه که چرا نمی تونم ببخشم؟