دلیل مذهبی بودنم، می تونست مثل خیلیا، فقط و فقط بخاطر متولد شدن توی یک خانواده مذهبی سفت و سخت باشه، اما خوشبختانه با این که خانواده ی مذهبی دارم، این دادن آزادیِ انتخابِ خود آگاه به فرزندشون باعث شده بینش متفاوتی در من ایجاد بشه. یعنی با این که اعضا خونوادم همه آدمای معتقدی بودند، ولی هیچ وقت اجبار نشدم و فقط نکات رو توصیه کردند و عواقب فلان کارو انجام دادن یا ندادنش رو بهم متذکر شدند. خداروشکر همیشه طوری بوده که خودم بصورت خود انتخابی، دین رو دنبال و دلیل های خودم رو پیدا کردم.
دین از بچگی توی ذهن من نزدیک بودن به خدا معنی شده. بعد متوجه شدم تقریبا همه ادعا دارند که خدارو قبول دارن و بهش نزدیکن. خودمم خیال می کردم همیشه از مردم عادی دیندار تر بودم و جلوترم اما اینطور نبود.
از یه جایی به بعد حس کردم این نزدیک بودن های معمولی من به خدا کافی نیست، باید کارهای بیشتری کرد. مثلا اگر من شاهد گرسنه بودن یه گنجشک، طناب پیچیده شده دور گردن یک سگ یا مثلا غرق شدن مورچه توی آب هستم، به این فکر می کنم که خدا منو سر راه این قرار داده تا یه کار کوچیک کنم، این وظیفه ی اون لحظه ی منه که نجاتش بدم. یا اگر کسی توی خیابون ازم کمک خواست و من عجله داشتم، حتی المقدور بایستم و بفهمم مشکلش چیه و کمکش کنم. ولی در کل حتی این موارد هم به نظرم منت و لطف نیست و وظیفه هر انسانیه.
از وقتی که توجهم به این مسائل زیاد تر شد، گشتم ببینم کی می تونه بیشتر کمکم کنه، گشتم آدمای کامل تر از خودمو پیدا کنم تا بیشتر یاد بگیرم و زندگی رو طور دیگه ای تحلیل کنم. ته این تحقیق و تفحص رسیدم به دو گروه. اولین گروه ائمه بودند که خب من خیلی کوچیک تر از اونا هستم، خیلی ناقص تر. ذهن محدود من میگه که اوکی نهایتا تا آخر عمرم بتونم یخورده یاد بگیرم ازشون ولی مقایسه نه، اونا معصوم هستن.
گروه دوم شهدا هستند. خیلی جالبه، اینا رو دیگه کسی نمی تونه بهونه بیاره و انکار کنه. اونا مثل من توی همین کشور زندگی کردند، خیلیاشون ازدواج نکردند، خیلیاشون نتونستن حتی بچه خودشونو ببینند، خیلی هاشون برعکس، زندگی مرفهی داشتند و می تونستن بمونن و از دنیا لذت ببرند. یکی کشاورز بود، یکی نوازنده و خواننده، یکی معلم، یکی دکتر و... فرقی هم نداره ها، چه جنگ ۸ ساله و چه جنگ اخیر من شاهد همه جور شهیدی بودم. بله در جریانم که این نظریه هم هیت های خودشو می گیره ولی واقعا مهم نیست. حداقل برای خودم دلیل دارم. کسی که این نشونه هارو نبینه و شهدای از رگ و خون خودش رو هم قبول نکنه، از منِ نوعی دیگه کاری ساخته نیست. اینا آخرین توکن و بلیط های خدا برای بیدار شدن بودند.
وقتی به سرگذشت و وصیت شهدا نگاهی میندازم، می بینم در عین خاکی بودن و خودی بودنشون بازم سخته مثلشون زندگی کنی. فرقی نداره مجید سوزوکی باشه یا مصطفی چمران. یکی کل عمرش آدم حسابی بوده و شده نماد خوبی، یکی لات و موتور باز که کسی قبولش نداشته ولی توی جنگ شده بنده درجه یک خدا و محبوب کشورش. من خودمو کوچیکتر از همشون می بینم. از یه گناه توبه می کنم، ۳۶۴ روز سال بهش پایبندم، روز ۳۶۵ گناه می کنم. این یعنی تو راهم لغزیدم، این خیلی دردناکه، به شهدا می گم بابا شماها کی بودین خدایی، چرا نمیشه مثل شماها بود؟ چرا نمیشه ثابت و استحکام داشت؟ حتی بحث ترس که میاد وسط، من با تمام ادعام برای نترسیدن، بمب که می خورد کنارم، مثل چی می پریدم بالا، ولی اون با نصف سن من نارنجک بست به کمرش رفت زیر تانک تا مطمئن بشه کارشو تموم کرده. من از این می ترسم که نکنه اینترنتم طبقاتی بمونه و وصل نشه، از این می ترسم که نکنه تنها بمونم و یار و معشوقی نداشته باشم. نکنه یکم سودم تو معامله کم بشه ولی اون به این چیزا فکر نکرد، رفت... انگار تو مرام شهدا دو دو تا چهارتا کردن کنسله. من اگه بتونم یک درصد مانند شهدا باشم کلاهمو میندازم بالا...