یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

جلسه اول رانندگی

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 23 اردیبهشت ·

دیروز جلسه اول رانندگی بود، مربی خوش اخلاقی داشتم. آقای حجازی  قد بلند، چهارشونه و بهش می خوره ۴۵-۵۰ ساله یا همون حدود باشه. دوست دارم حتی بیشتر بشناسمش، خارج از بحث مربی بودنش انسان جالبی به نظر میاد. بجز مسائل مربوط به آموزش، کلی درمورد مسائل دیگه صحبت کرد باهام. 

آقای حجازی (دوست دارم بنویسم آقا سید) اولین سوالش ازم این بود که رانندگی کردی؟ گفتم نه. چشماش چهارتا شد، گفت چه عجیب، گفتم چیش عجیبه، گفت معمولا آقایون اگر تو سن شما بیان چند ساله که راننده بودند و اومدن فقط مدرک بگیرند. گفتم نه من سال هاست از رانندگی می ترسیدم، همین که اقدام به این کار کردم شاهکار کردم. گفت خیلی عالیه ولی بهم بگو چیشده بود تصادفی چیزی کردی؟ گفتم نه، تو جوونی شکست عشقی خوردم و باعث شد از زندگی بیوفتم. زد روی پام و ترکید از خنده، گفت الهیییییی، پس همدردیم جوون. خندیدم و خجالت کشیدم😅 و در همون حین به این فکر کردم که این عشق چیه که حتی یه آدم میان سال هم خاطرات تلخش یادش مونده.

شروع کرد به توصیه کردن. گفت هیچ اشکالی نداره، دوباره عاشق میشی نترس. از تعریف ترس گفت که مشکلی نیست و آدما همه انواع ترس رو دارند و تشویقم کرد که خوبه تو این سن خودتو اصلاح می کنی و با ترست می جنگی.

خلاصه صحبتای آموزشیش شروع شد. معلوم بود از اطلاعات نصفه و نیمه من درمورد رانندگی خوشش اومده بود. وسط حرفاش باد صبا شروع به اذان گفتن کرد. با تعجب نگاه کرد و گفت گوشی شماست؟ گفتم بله. پرسید نماز میخونی؟ گفتم بله. اومد آموزش رو ادامه بده و حرفشو تکمیل کنه که یهو خودش دستپاچه شد و پرسید میخوای بری مسجد؟ وقت کلاس کمه ها، خندم گرفت گفتم نه اشکال نداره یک ساعت دیرتر میخونم امروز. خلاصه کلا جا خورد، انتظار نداشت. تو دلم گفتم انقدر چهرم غلط اندازه؟😂

بعد از چند بار تست کارهای ابتدایی رانندگی، یهو گفت خب بریم سمت آموزشگاه. کرک و پرم ریخت.

 خیابونا شلوغ، مردم همه بی حوصله و گرسنه و ناهار نخورده پشت فرمون و حدود ۳ کیلومتر فاصله تا مقصد.

دست خودم نبود، یهو تا اینو گفت، منم گفتم یاعلی چه کار سختی، گفت نه سخت نیست برو.

بین راه پرسید باورت میشه داری رانندگی میکنی؟ گفتم نه والا😂 بعد دوتایی خندیدیم.

رسیدیم پارکینگ آموزشگاه و بعد از تعیین جلسه بعد، خداحافظی کردم و سمت خونه راه افتادم. روز خوبی بود.

با این که خیلی استرس داشتم ولی اصلا ماشین خاموش نکردم😎

 

خانم S

خانم S

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 22 اردیبهشت ·

پاییز سال 97 بود.

دوست داشتم یه گربه بیارم خونه. البته با مامان داستان داشتیم و نمیذاشت 😁 تصمیم گرفتم به جاش برم توی پارک جنگلی جلوی خونمون به گربه ها غذا بدم.

چند روز بعد گروه تلگرام حمایت از حیوانات شهرمون رو پیدا کردم، چندتا از اعضا به محض ورودم منو شناختند چون کمتر کسی داوطلب اونجا می رفت.

حین چت ها توجهم جلب شد به یکی از اعضا. یه خانومه بود با حجاب و چادری. تو عکس پروفایلش که اینطور بود. اسمشو زده بود «S» . توی گروه، مثل من تازه عضو شده بود. نوشته بود یه مدت اومدم خونه مادربزرگم و اینجا دنبال یه مکان برای دیدن و غذا دادن به حیوانات می گردم و اعضا داشتن راهنماییش می کردند که کجا بره بهتره. خلاصه متوجه شدم که مادربزرگِ خانم S محل ما زندگی می کنه و اعضا، هم پارک جنگلی و هم منی که اونجا رفت و آمد داشتم رو معرفی کردند.

دروغ نگم کنجکاو شدم که بدونم کیه و چکاره است و اصلا چه شکلیه 😁

من و خانم S در حد سلام علیک تو گروه صحبت کردیم و فهمیدم که با آدم موجهی طرفم. از اینا که با لحن و شخصیتِ توی چت هم  ناخوداگاه مجبورت میکنه بهش احترام بزاری‌. همون چند وقتی که توی گروه فعال بودیم، من متوجه خیلی چیزا شدم، این که برای تفریح زیاد وقت نداره و خیلی درس خونه، رشته ای که میخونه چیه و ظاهرا حجب و حیا داره و مکان رفت و آمد براش مهمه. و بارز ترین ویژگی این بود که مثل بقیه دختر هایی که اون موقع دیده بودم آدم راحت و دمِ دستی نبود و من اینو خیلی می پسندیدم. مدت ها گذشت و یبار اتفاقی وقتی رفته بودم پارک، دیدم که با یه آقایی اومد و از کنار من رد شد، فکر کنم منو ندید. رفتند کمی گشت زدند و داشتن از در میرفتن بیرون که جا خوردم. عه، اون آقاهه، پسرِ همسایه ما نیست؟! شک کردم شاید ازدواج کرده. گفتم خب محمد باید خودتو جمع و جور کنی، طرف متاهله، فکر و خیال باطل نکن!

خلاصه گذشت. شب تو گروه همه داشتن صحبت می کردند. 

من وسط بحث ها پرسیدم: راستی خانم S امروز با همسرتون اومده بودید پارک دیدمتون، خوش گذشت؟ غذا برده بودید برای شیلا ؟ ( شیلا لوس ترین و تپل ترین گربه پارکه که تو گروه معروف بود). یهو برگشت با یه طور لحنی که مثلا به تو چه نوشت: ایشون داییم بود، بله خوش گذشت، فکر نمی کردم شما هم اونجا باشید. یادم نیست دقیق ولی همچین جمله ای بود تقریبا.

اینجا با این که برخوردشو دوست نداشتم ولی من شیرفهم شدم که آهااااا، پس فلانی داییشه، فهمیدم مادربزرگش کیه و خونشون کدومه، همسایه پشتیمونه 😅

فکر کنم چند ماهی گذشت. تا اون زمان خانم S نمیدونست خونه ما دقیقا کجاست و نمیدونست چقدر اطلاعات ازش دارم. ولی گمونم فهمیده بود من آدم اهل دوست دختر و فلان برنامه ها نیستم. این باعث شده بود بیشتر بهم اعتماد کنه. اگر کاری داشت پی وی بهم میگفت، البته با لفظ «شما» و چت خیلی خیلی کم و محدود. تو این تایم سر موضوعات مختلف اطلاعات درمورد شخصیت همدیگه بدست آوردیم.

من بهش علاقه پیدا کرده بودم و چون هم من آدمِ با دختر بیرون برویی نبودم و هم اون اینو نمی خواست، در حد چت صحبت می کردیم و اصلا خیلی با عذر با هم رفتار می کردیم، تا ببینیم تکلیفمون چیه. البته بین حرفاش و تغییر گاردش متوجه شدم اون هم به من علاقه داره. شایدم اشتباه می کردم و فقط احترام بود!

کم کم فعالیت گروهیش توی زمستون کم شد و من هم فضولی نمی کردم که کجاست و چکار می کنه. تا اینکه یک روز متوجه شدم تولدش اسفنده. خیلی دلم می خواست براش کادو بگیرم ولی خب اصلا مطمئن نبودم چکار کنم. (بعدها فهمیدم که اون برای من کادو گرفته بوده ولی دو سه ماه بعد بهم داد) حتی اگر این کار رو می کردم اون قبول نمی کرد. خلاصه خیلی داستان من یطوره دیگه شروع شد، مثل فیلم ها نبود😂 

نزدیک عید، فرصت تفریح و دست کشیدن از درس بیشتر پیدا کرد و اومد گفت این مدت دنبال کارای درسیش بوده. من اینجا پا جلو گذاشتم. خیلی بی تجربه و کم مقدمه رفتم سر اصل مطلب، هم زمان فکر می کردم به این که اگر قبول نکرد چه غلطی کنم، اگر قبول کرد چجوری به خونواده بگم؟!

خلاصه حرف دلمو  درمورد علاقمندی و قصدم برای ازدواج رو گفتم و پرسیدم اجازه آشنایی بیشتر میده یا نه. ظاهرا از حرفم تعجب کرد، دوباره گارد عجیبی گرفت و گفت که باید فکر کنه. تا یکی دو هفته نه چتی داد نه من جرأت کردم پیام بفرستم. کم کم داشتم فکر می کردم خب منطقیه، من دانشجوئم نه کار دارم نه پول، اونم دنبال رویای معلم شدن و قبولی دانشگاه خوب بود. داشتم فکر می کردم باید کم کم دل بکنم. یک روز توی مسیر دانشگاه بودم که زنگ زد. این اولین باری بود که تماس داشتیم. گفت می خواد صحبت کنه و منم دست پاچه شدم و گفتم عصر که اومدم خونه زنگ میزنم بهش. کل روز توی کلاس هام  هم خوشحال بودم هم استرس داشتم هم ناراحت بودم که نکنه می خواد فلسفه ببافه که قانعم کنه و ردم کنه.

عصر تا رسیدم خونه زنگ زدم بهش، دست و پام داشت میلرزید. گوشی رو برداشت. مثل یه تماس کاری و نیمه رسمی صحبت کردیم. گفت فکراشو کرده و اگه منم موافق باشم اول یکم توی چت بیشتر باهم در ارتباط باشیم و زنگ بزنیم، تا رابطه جلوتر بره. منم قبول کردم. یکی از بهترین روزای زندگیم بود، خیلی خوشحال بودم. روزهامونو با صحبت از چیزایی می گذروندیم که شاید از نظر بقیه آدما خسته کننده بود. از طبیعت، زندگی، دین و مذهب، هدف از زندگی و... جالب بود که دقیقا روحیه و شخصیتش انگار خودم بود ولی تو یه بدن دیگه.

 اردیبهشت ۹۸ شد. قرار گذاشتیم بعد از ماه ها رابطه ی از قصد دور، بریم سفره خونه سنتی دوستم. من تو ذهنم بود که تا حالا هدیه ای براش نگرفتم. یه کتاب گرفتم چون خیلی به کتاب خوانی و نویسندگی علاقه داشت. راه افتادم رفتم پیش دوستم و کلی هماهنگ کردم که جایی آلاچیق رزرو کنه که هم دنج باشه هم پذیرایی عالی باشه. راستش خیلی دوست داشتم تولد کاملی می گرفتم ولی موقعیت در حد یه چایی نبات و شکلات و کیک بود. خانم S رسید. چادر به سر درست مثل عکس، عینک گردی داشت و وایب استاد دانشگاه ها رو ازش می گرفتم. سلامی کردیم و نشستیم به صحبت. جالب بود. انگار جفتمون حرفامونو خورده بودیم. حتی نمی تونستیم همو نگاه کنیم. چند ثانیه به سکوت گذشت و من شروع کردم به صحبت. درمورد شرایط زندگی گفتیم و وقت گذروندیم. یهو از زیر چادرش یه جعبه کادو اورد. یادم نبود که تولدم نزدیکه. روزشو نمیدونست ولی مهم نیتش بود. خیلی خوشحال شدم. کادوی اون هم کتاب روانشناسی بود و در کنارش یه کتاب اشعار حافظ و یه یادداشت احساسی.  منم کادوشو بهش دادم و اون هم خوشحال شد. دوستم پذیرایی سنگینی ازمون کرد و بعد از خوردن چایی خداحافظی کرد و رفت. من هم برگشتم خونه. چه روزی بود، چه خانمی بود. از عکسش خیلی بهتر، از چت هاش خیلی نجیب تر...

 


تو اون ماه یادمه خیلی نمه نمه با خونواده صحبت کردم که به نوه فلانی علاقه مند شدم. بعد از این قضایا من در حین آشنایی با خانم S، دنبال یه شغل بودم حتی اگه شده پاره وقت کار کنم.
وقتی من یه دفتر روزنامه محلی پیدا کردم و به عنوان تایپیست و تدوینگر خبر مشغول کار شدم، اون هم گفت برم یه کار پیدا کنم. چند روز بعد خبر داد که توی یه پیتزا فروشی، صندوق داری می کنه.
من اونجا رو می شناختم، اسنک تنوریش عالی بود. الان دو تا بهونه برای رفتن به اونجا داشتم. دیدن خانم S و خوردن پیتزا.

از اونجایی که وسیله نداشتم هفته ای دو سه بار زنگ می زدم به حسین رفیق صمیمیم و باهم می رفتیم اسنک می خوردیم و می گفتم گور بابای اضافه وزن! از قصد غذامو آروم می خوردم که بتونم بیشتر ببینمش.
ولی در کل حواسم بود، باهاش ارتباطی برقرار نمی کردم که صاحب کارش براش داستان درست نکنه.

خیلی رابطمون با هم خوب بود و من واقعا کسی رو در حد خانم S نمی دونستم. می گفتم این همون زن زندگی و مادر بچه هامه. تو اخلاق و دین سعی می کردم ازش بیشتر یاد بگیرم. نکته هایی می گفت که من تو زندگیم دقت نکرده بودم. از طرفی من هم سعی می کردم ترس و استرس هاشو از بین ببرم و به گفته ی خودش من نسبت به خیلی چیزا خوشبینم و راحت تو زندگی قدم بر می دارم و تحسینم می کرد.

نزدیک تابستون بود و داشتیم برنامه ریزی می کردیم برای رسمی کردن قضیه. قرار شد امتحانای من که تموم شد با خونواده ها صحبت کنیم. ولی اوضاع اونطور که می خواستم نشد.
یه روز که دانشگاه بودم. زنگ زد و صحبت کردیم. گفت تصمیمشو گرفته و نمی خواد زندگی منو حروم کنه. خانم S مشکلات خانوادگی داشت که من در جریان بودم. بابت قهر و جدایی پدر مادرش خیلی اذیت بود و از آینده می ترسید و  همیشه بیشتر از خودش نگران من بود. همیشه بهم می گفت که لیاقتم بیشتر از اینه که درگیر دراماهای زندگیش بشم.

من اون روز خیلی شکستم، خیلی فکر ها پیش خودم کردم. حالم افتضاح بود. دوستام که اوضاعمو می دیدن می گفتن برم دنبالش به زور به دستش بیارم، گاهی هم پیشنهاد تلافی می دادند. ولی من اهل هیچ کدوم نبودم. کسی که نخواد رو نمیشه نگه داشت.
کم کم این اوضاع بد روی همه چیز من تاثیر گذاشت. دانشگاهو رها کردم و سال ها افسردگی که بخاطرش حتی از خونه بیرون نمی رفتم. من خودمو باختم اما راستشو بگم هنوزم که هنوزه ازش یکذره هم ناراحت نیستم. شاید توضیحی نداشت، شاید کار درستی کرد، شاید واقعا نتونست که بمونه. اون قدر ازش خوبی دیدم تو همون تایم کوتاه، اونقدر درس یاد گرفتم از شناخت این آدم، اونقدر کمالات داشت که همیشه فقط دعاش می کنم و امیدوارم شرایطش خوب شده باشه و آدم درستی سر راهش قرار بگیره.

 

 

 

چرخه ی باطل ترس

چرخه ی باطل ترس

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 18 اردیبهشت ·

تو پست قبلی درمورد ترس گفتم. الان بیشتر بهش فکر کردم و دیدم میشه ازش چند جلد کتاب نوشت چون خیلی موضوع مهمیه. جالبی ماجرا اینجاست که دنیای امروز هم خیلی غرق تو این ترس هاست و همه ما یجورایی تجربش می کنیم.

به نظر من یک مدل ترس، اهمال کاری و کمالگراییه. میشه گفت کسی که کمالگراست ترس از موفق نشدن یا قضاوت شدن، ناکافی بودن و ... داره و عملا کسی که از عاقبت غیر واقعی یک نتیجه میترسه هیچ کاری هم نمی کنه.

چند وقت پیش برای درمان مشکل معده خودم از سمت پزشک ها نتیجه نگرفتم و راهی ویزیت دکتر طب سنتی شدم. ایشون بعد از چند وقت درمان گیاهی و معاینه های هفتگی ازم سوال عجیبی کرد، میخواست بدونه کار ناتمومی دارم که فکرش اذیتم می کنه یا نه. البته که جواب من مثبت بود، فکر و خیال من درمورد آینده و اینکه ترس از آینده نامعلوم داشتم ظاهرا یکی از  بخش های مهم بیماری من بود. جدای از درمان دارویی کلی نکته هر بار بهم می گفت. اوایل میگفتم این چرت و پرتا چیه چه ربطی داره. ولی الان که چند سال میگذره میگم حق با دکتر بود. هم روند زندگیم بهتر شد هم مشکلات معده از بین رفت.

از زمانی که شغل خودم رو استارت کردم حتی با درآمد خیلی کم، امیدوارتر و جسور تر شدم. کمتر به مشکلات فکر می کنم و کمتر هم می ترسم. همیشه هم پیش خودم می گم عیب نداره، نهایتش نمیشه دیگه، من که تلاشمو کردم.

این ترس، عاقبت و نتیجه کار رو خیلی غیر واقعی، بد نشون می ده. تو اکثر مواقع برای هممون همینه. اصلا دلیل این که ما تو کارهامون استمرار نداریم اکثر مواقع همین ترسه.

یعنی انقدر این ترس عوضیه، که هم تو تصمیم برای شروع تاثیر میزاره هم میانه راه برای ادامه دادن.

دیروز دوستم درمورد فکرش به عمل اسلیو برام می گفت. می گفت دوست دارم لاغر بشم، عمل کنم خیلی عالی میشه ولی بعدش اون حس خوشحالیش سریع تموم شد و گفت هر کی از فامیلمون عمل کرده، چاقیش برگشته. پرسیدم چرا؟ گفت واسه اینکه رعایت غذایی و ورزش می خواد، رعایت نکنی فایده نداره.

خب من اینجا یک عرضی دارم، درسته که با ورزش کردن دیرتر به اون وزن دلخواه میرسی، ولی اگه ورزش کنی و ورزشکار بمونی با سالمترین روش لاغر میشی و لاغر می مونی. شما اگه اسلیو کنی بعد لایف استایل داغونتو درست نکنی چه فایده؟

همه ی اینا باهم در ارتباط اند. دوستم نتیجه دلخواه می خواد. ولی حال ادامه دادن برای رعایت های بعدشو نداره. چرا؟ چون انگیزه  نداره. چرا انگیزه نداره؟ چون ترس از شروع و تداوم داره. چرا؟ چون تصور نادرستی از آینده داره و این ترسه، میشه کاور و مغز رو به این سمت سوق میده که برو عمل کن، برو خوشی زودگذر لاغری رو تجربه کن. دریغ از اینکه مشکل اصلی حل نشده، ترسه از بین  نرفته، الان هم احتمالا مسیر لاغری رو طی کنه، ولی دائمی نیست، بازم چاق میشه.

خیلی جالبه واقعا، ما تو این چرخه ی باطل ترس گیر کردیم و دنبال جواب می گردیم.

یکی از سرگرمی های زندگیم که از بچگی با من همراه بوده گیم بازی کردنه، الان هم که قربونش برم دنیای آنلاین باعث شده نصف زندگی کردنامون مجازی باشه. طی این سال ها با قشر جوون تر از خودم بیشتر در ارتباط بودم و حین بازی همدیگه رو بیشتر شناختیم و با خیلی از دوستای مجازی صمیمی شدیم و بعضاً همدیگه رو از نزدیک هم دیدیم. میشه گفت این نسل (نسلz) که خودم از اولین سال هاش هستم، خیلی این ترس و اهمال کاری و کمالگرایی که صحبتشو کردم روش تاثیر داره.

بی رودربایستی از جوون تر ها می گم. از تصورات غلطشون از زن/مرد زندگی با استانداردهای بی نقصِ انیمه ای گرفته، تا خوشی های لحظه ای که ترس رو پوشش میده، از درگیر شدن نسبت به مواد مخدر بخاطر ترس از طرد شدن توسط دوستان تا ترس از استخدام شدن و یک مدت زیر دست مافوق کار کردن، همه و همه نتیجه یک چیزه و اون ترسه، شاید در نگاه اول با این چند سطر آخر مخالف باشید ولی عمیق و بی طرف که فکر کنید بهش پی می برید موضوع فقط ترسه.

خلاصه که چرخه ی باطلِ ترس رو باید شکست. خوشحالی، موفقیت، رضایت و ... در گرو از بین بردن همین ترسه. نیاز هم نیست همه ابعاد زندگی رو بهش فکر کنیم، از کوچیک ترین بعد زندگیمون شروع کنیم، یه ترس کوچیک رو کنار بزاریم. بقیه راه هموار میشه والا. مثلا، همین الان سیگارتو بنداز دور، از این نترس که بدون سیگار نمیشه اعصابتو آروم کنی، این یه عادته، عادت بد رو با نترسیدن از آینده ی دنیای بدون اون، کنار بذار 🙂