یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

مانند شهدا

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 29 اردیبهشت ·

دلیل مذهبی بودنم، می تونست مثل خیلیا، فقط و فقط بخاطر متولد شدن توی یک خانواده مذهبی سفت و سخت باشه، اما خوشبختانه با این که خانواده ی مذهبی دارم، این دادن آزادیِ انتخابِ خود آگاه به فرزندشون باعث شده بینش متفاوتی در من ایجاد بشه. یعنی با این که اعضا خونوادم همه آدمای معتقدی بودند، ولی هیچ وقت اجبار نشدم و فقط نکات رو توصیه کردند و عواقب فلان کارو انجام دادن یا ندادنش رو بهم متذکر شدند. خداروشکر همیشه طوری بوده که خودم بصورت خود انتخابی، دین رو دنبال و دلیل های خودم رو پیدا کردم.

دین از بچگی توی ذهن من نزدیک بودن به خدا معنی شده. بعد متوجه شدم تقریبا همه ادعا دارند که خدارو قبول دارن و بهش نزدیکن. خودمم خیال می کردم همیشه از مردم عادی دیندار تر بودم و جلوترم اما اینطور نبود.

از یه جایی به بعد حس کردم این نزدیک بودن های معمولی من به خدا کافی نیست، باید کارهای بیشتری کرد. مثلا اگر من شاهد گرسنه بودن یه گنجشک، طناب پیچیده شده دور گردن یک سگ یا مثلا غرق شدن مورچه توی آب هستم، به این فکر می کنم که خدا منو سر راه این قرار داده تا یه کار کوچیک کنم، این وظیفه ی اون لحظه ی منه که نجاتش بدم. یا اگر کسی توی خیابون ازم کمک خواست و من عجله داشتم، حتی المقدور بایستم و بفهمم مشکلش چیه و کمکش کنم. ولی در کل حتی این موارد هم به نظرم منت و لطف نیست و وظیفه هر انسانیه.

از وقتی که توجهم به این مسائل زیاد تر شد، گشتم ببینم کی می تونه بیشتر کمکم کنه، گشتم آدمای کامل تر از خودمو پیدا کنم تا بیشتر یاد بگیرم و زندگی رو طور دیگه ای تحلیل کنم. ته این تحقیق و تفحص رسیدم به دو گروه. اولین گروه ائمه بودند که خب من خیلی کوچیک تر از اونا هستم، خیلی ناقص تر. ذهن محدود من میگه که اوکی نهایتا تا آخر عمرم بتونم یخورده یاد بگیرم ازشون ولی مقایسه نه، اونا معصوم هستن.

گروه دوم شهدا هستند. خیلی جالبه، اینا رو دیگه کسی نمی تونه بهونه بیاره و انکار کنه. اونا مثل من توی همین کشور زندگی کردند، خیلیاشون ازدواج نکردند، خیلیاشون نتونستن حتی بچه خودشونو ببینند، خیلی هاشون برعکس، زندگی مرفهی داشتند و می تونستن بمونن و از دنیا لذت ببرند. یکی کشاورز بود، یکی نوازنده و خواننده، یکی معلم، یکی دکتر و... فرقی هم نداره ها، چه جنگ ۸ ساله و چه جنگ اخیر من شاهد همه جور شهیدی بودم. بله در جریانم که این نظریه هم هیت های خودشو می گیره ولی واقعا مهم نیست. حداقل برای خودم دلیل دارم. کسی که این نشونه هارو نبینه و شهدای از رگ و خون خودش رو هم قبول نکنه، از منِ نوعی دیگه کاری ساخته نیست. اینا آخرین توکن و بلیط های خدا برای بیدار شدن بودند.

وقتی به سرگذشت و وصیت شهدا نگاهی میندازم، می بینم در عین خاکی بودن و خودی بودنشون بازم سخته مثلشون زندگی کنی. فرقی نداره مجید سوزوکی باشه یا مصطفی چمران. یکی کل عمرش آدم حسابی بوده و شده نماد خوبی، یکی لات و موتور باز که کسی قبولش نداشته ولی توی جنگ شده بنده درجه یک خدا و محبوب کشورش. من خودمو کوچیکتر از همشون می بینم. از یه گناه توبه می کنم، ۳۶۴ روز سال بهش پایبندم، روز ۳۶۵ گناه می کنم. این یعنی تو راهم لغزیدم، این خیلی دردناکه، به شهدا می گم بابا شماها کی بودین خدایی، چرا نمیشه مثل شماها بود؟ چرا نمیشه ثابت و استحکام داشت؟ حتی بحث ترس که میاد وسط، من با تمام ادعام برای نترسیدن، بمب که می خورد کنارم، مثل چی می پریدم بالا، ولی اون با نصف سن من نارنجک بست به کمرش رفت زیر تانک تا مطمئن بشه کارشو تموم کرده. من از این می ترسم که نکنه اینترنتم طبقاتی بمونه و وصل نشه، از این می ترسم که نکنه تنها بمونم و یار و معشوقی نداشته باشم. نکنه یکم سودم تو معامله کم بشه ولی اون به این چیزا فکر نکرد، رفت... انگار تو مرام شهدا دو دو تا چهارتا کردن کنسله. من اگه بتونم یک درصد مانند شهدا باشم کلاهمو میندازم بالا...

ثبات شغلی در جنگ

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 28 اردیبهشت ·

چند روزه برخلاف حال و احوالی که از شروع  جنگ خرداد ۱۴۰۴ تا همین اواخر فروردین ۱۴۰۵ داشتم، دارم سعی می کنم عادی رفتار کنم و با حفظ ارزش های دینی و ملی به زندگی برگردم. از زمانی که دیگه مرغداری تعطیل شد رفته بودم رو Surviving Mode و ذهن و بدنم فقط روز و شب رو میگذروندن، بی رمق و بی انگیزه.

اخیرا با مربی رانندگیم خیلی از همه چیز صحبت می کنیم. بهش گفته بودم مدرک advanced زبان انگلیسی دارم و دورکاری ترجمه می کردم قبلا. سر بحث آینده شغلی و تاثیر جنگ روی اوضاع فعلی که داشتیم یهو یه جرقه ای به ذهنم انداخت. گفت تو که زبان بلدی، الان که تابستون شروع میشه چرا نمیری معلم کلاس زبان بشی. یهو به خودم اومدم گفتم راست میگه ها، چرا این به ذهنم نرسیده بود این چند سال؟!

خلاصه پریروز از کلاس که برمی گشتم سر راهم رفتم به آموزشگاهی که چندین سال از بچگی دانش آموزشون بودم. از اونجا که همیشه اینجانب جزو شاگرد برترها بودم، تا رفتم داخل، مسئول اونجا منو شناخت. جالب بود، ۱۰ ساله که من اونجا نبودم! بعد از خوش و بش کوتاه متوجه شدم خیلی به معلم نیاز دارند. تنها سختی که داره اینه که به زودی توی دوره ttc مخصوص معلمی شرکت کنم و یه دوره فشرده تقویتی هم در کنارش بگذرونم تا مغزم ریکاوری بشه.

اما ته دلم یه طوریه. کار ثابت نداشتن و استفاده از توانایی های مختلفم به صورت دوره ای یکم احساس بدی بهم میده. حس شاخه به شاخه پریدن دارم.

البته من تا حالا از این ننوشتم که بصورت دورکاری تدوینگری هم می کنم و پروژه های ادیت می گیرم.

حس بدیه، ثبات برام خیلی مهمه که به لطف جنگ نمی تونم داشته باشم.🙂‍↕️

خدایا کمک کن و این دوران رو هم بگذرون ♥️

چرخه ی باطل ترس

چرخه ی باطل ترس

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 18 اردیبهشت ·

تو پست قبلی درمورد ترس گفتم. الان بیشتر بهش فکر کردم و دیدم میشه ازش چند جلد کتاب نوشت چون خیلی موضوع مهمیه. جالبی ماجرا اینجاست که دنیای امروز هم خیلی غرق تو این ترس هاست و همه ما یجورایی تجربش می کنیم.

به نظر من یک مدل ترس، اهمال کاری و کمالگراییه. میشه گفت کسی که کمالگراست ترس از موفق نشدن یا قضاوت شدن، ناکافی بودن و ... داره و عملا کسی که از عاقبت غیر واقعی یک نتیجه میترسه هیچ کاری هم نمی کنه.

چند وقت پیش برای درمان مشکل معده خودم از سمت پزشک ها نتیجه نگرفتم و راهی ویزیت دکتر طب سنتی شدم. ایشون بعد از چند وقت درمان گیاهی و معاینه های هفتگی ازم سوال عجیبی کرد، میخواست بدونه کار ناتمومی دارم که فکرش اذیتم می کنه یا نه. البته که جواب من مثبت بود، فکر و خیال من درمورد آینده و اینکه ترس از آینده نامعلوم داشتم ظاهرا یکی از  بخش های مهم بیماری من بود. جدای از درمان دارویی کلی نکته هر بار بهم می گفت. اوایل میگفتم این چرت و پرتا چیه چه ربطی داره. ولی الان که چند سال میگذره میگم حق با دکتر بود. هم روند زندگیم بهتر شد هم مشکلات معده از بین رفت.

از زمانی که شغل خودم رو استارت کردم حتی با درآمد خیلی کم، امیدوارتر و جسور تر شدم. کمتر به مشکلات فکر می کنم و کمتر هم می ترسم. همیشه هم پیش خودم می گم عیب نداره، نهایتش نمیشه دیگه، من که تلاشمو کردم.

این ترس، عاقبت و نتیجه کار رو خیلی غیر واقعی، بد نشون می ده. تو اکثر مواقع برای هممون همینه. اصلا دلیل این که ما تو کارهامون استمرار نداریم اکثر مواقع همین ترسه.

یعنی انقدر این ترس عوضیه، که هم تو تصمیم برای شروع تاثیر میزاره هم میانه راه برای ادامه دادن.

دیروز دوستم درمورد فکرش به عمل اسلیو برام می گفت. می گفت دوست دارم لاغر بشم، عمل کنم خیلی عالی میشه ولی بعدش اون حس خوشحالیش سریع تموم شد و گفت هر کی از فامیلمون عمل کرده، چاقیش برگشته. پرسیدم چرا؟ گفت واسه اینکه رعایت غذایی و ورزش می خواد، رعایت نکنی فایده نداره.

خب من اینجا یک عرضی دارم، درسته که با ورزش کردن دیرتر به اون وزن دلخواه میرسی، ولی اگه ورزش کنی و ورزشکار بمونی با سالمترین روش لاغر میشی و لاغر می مونی. شما اگه اسلیو کنی بعد لایف استایل داغونتو درست نکنی چه فایده؟

همه ی اینا باهم در ارتباط اند. دوستم نتیجه دلخواه می خواد. ولی حال ادامه دادن برای رعایت های بعدشو نداره. چرا؟ چون انگیزه  نداره. چرا انگیزه نداره؟ چون ترس از شروع و تداوم داره. چرا؟ چون تصور نادرستی از آینده داره و این ترسه، میشه کاور و مغز رو به این سمت سوق میده که برو عمل کن، برو خوشی زودگذر لاغری رو تجربه کن. دریغ از اینکه مشکل اصلی حل نشده، ترسه از بین  نرفته، الان هم احتمالا مسیر لاغری رو طی کنه، ولی دائمی نیست، بازم چاق میشه.

خیلی جالبه واقعا، ما تو این چرخه ی باطل ترس گیر کردیم و دنبال جواب می گردیم.

یکی از سرگرمی های زندگیم که از بچگی با من همراه بوده گیم بازی کردنه، الان هم که قربونش برم دنیای آنلاین باعث شده نصف زندگی کردنامون مجازی باشه. طی این سال ها با قشر جوون تر از خودم بیشتر در ارتباط بودم و حین بازی همدیگه رو بیشتر شناختیم و با خیلی از دوستای مجازی صمیمی شدیم و بعضاً همدیگه رو از نزدیک هم دیدیم. میشه گفت این نسل (نسلz) که خودم از اولین سال هاش هستم، خیلی این ترس و اهمال کاری و کمالگرایی که صحبتشو کردم روش تاثیر داره.

بی رودربایستی از جوون تر ها می گم. از تصورات غلطشون از زن/مرد زندگی با استانداردهای بی نقصِ انیمه ای گرفته، تا خوشی های لحظه ای که ترس رو پوشش میده، از درگیر شدن نسبت به مواد مخدر بخاطر ترس از طرد شدن توسط دوستان تا ترس از استخدام شدن و یک مدت زیر دست مافوق کار کردن، همه و همه نتیجه یک چیزه و اون ترسه، شاید در نگاه اول با این چند سطر آخر مخالف باشید ولی عمیق و بی طرف که فکر کنید بهش پی می برید موضوع فقط ترسه.

خلاصه که چرخه ی باطلِ ترس رو باید شکست. خوشحالی، موفقیت، رضایت و ... در گرو از بین بردن همین ترسه. نیاز هم نیست همه ابعاد زندگی رو بهش فکر کنیم، از کوچیک ترین بعد زندگیمون شروع کنیم، یه ترس کوچیک رو کنار بزاریم. بقیه راه هموار میشه والا. مثلا، همین الان سیگارتو بنداز دور، از این نترس که بدون سیگار نمیشه اعصابتو آروم کنی، این یه عادته، عادت بد رو با نترسیدن از آینده ی دنیای بدون اون، کنار بذار 🙂