اون هم همینطور فکر می کرد؟
· 31 فروردین · اخیرا درمورد جنگ و شهادت و دفاع از کشور خیلی فکر کردم.
اون قدر فکر کردم که تمام جوانبش تو ذهنم مونده و با کوچیکترین اخباری نگران میشم. نگران مردم و از همه پیچیده تر نگرانی درمورد خودم.
من تا همین چند وقت پیش، خودمو یه ایرانی معمولی (شما بخونید متوسط رو به پایین) میدونستم و حتی درمورد دین و اعتقادمم همینطور بودم، تو همین دو سه سال اتفاقایی رو پشت سر گذاشتم که شاید آدم عادی تو کل عمرش یکبار تجربه می کرد -یا شایدم نمی کرد- و همین چیزا کم کم منو عوض کرد، بیشتر تحقیق کردم و خوندم، بیشتر فهمیدم، البته نمیتونم بگم الان آرومترم...
یکسری از چیزایی که گذروندم شهود بودند، یکسری خواب، یکسری اتفاقای واقعی مثل جنگ، شورش، اعتراض، راهپیمایی و و و...
تو این حال و اوضاع و دیدن آدمای مختلف و تصمیماتشون جالبتر اینه که هر گروهی با هر خط فکری و جناحی که می دیدم حق رو به خودش می داد.
و من میتونم بگم مدتی در سایه ی هر کدوم از همین خط فکری ها بودم و سعی کردم انتخاب کنم. دیگه دوست نداشتم یه آدمِ «حالا هر چی شد، بقیه هر کاری کردن ما هم تو همون وضعیت زندگی می کنیم»ی باشم. اخیرا برام مهم شده بود کجا ایستادم. دیگه وسط ایستادن و کاری نکردن حکم ضعف برام داشت.
یاد حرف امیر -رفیق شفیقم- افتادم. یه روز تو حرفاش گفت: به نظر من دشمن ایول داره.
پرسیدم: چرا؟
گفت: واقعا تحسینشون می کنم که برای راهی که حتی از نظر ما اشتباهه اونقدر تلاش حلال واری میکنن تا همه نظرای امثال مارو برگردونن و بقیه مردم رو هم جذب ساید خودشون کنند. کاش ما هم که انقدر ادعامون میشه یذره مثل اینا تلاش بکنیم واسه راه خودمون.
امیر درست می گفت. واقعا تا حالا انقدر خودمو نقد نکرده بودم.
واقعا خیلی جیگر می خواد آدم تو مسیری که انتخاب کرده صدشو بزاره.
ارادت به شهدای دفاع مقدس ۸ساله تا حدی مسیر زندگی منو عوض کرد و شدم همین آدمی که داره می نویسه. همین آدمی که هنوز از صد، گمونم دهش رو هم نذاشته.
من بین بیکاری ها و قلقلک های ذهنم، همش به این فکر می کنم بعد از جنگ فلان می کنم، فلان چیزو یاد می گیرم، فلان جا میرم...
میگم یعنی بقیه هم همین فکرو دارن؟
من آماده ی جنگیدن و رفتنم یا دلبستگی دارم؟
راستی، تو بگو، درمورد اون شهیدی که میشناسیش و تو ذهنته و متعلق به ۸ سال دفاع مقدسه چی؟
بنظرت اون هم همینطور فکر می کرد؟