یادداشت های منِ دغدغه مند!

یادداشت های منِ دغدغه مند!

نظراتِ شخصی و خاطره های من حول محور لحظات تجربه شده ی خودم

تعهد

تعهد

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 3 اردیبهشت ·

من هیچ وقت نتونستم درک کنم یکسریا جدای از بحث دین و اعتقادات(که دارن یا ندارن به خودشون مربوطه) ، چجوری انقدر راحت میتونن تعهد نداشته باشن؟

تو نوجوونی و به اصرار رفقای ناباب تر از خودم چند باری تلاش کردم که بخوام  مثلشون فکر یا رفتار کنم و نشد، حتی یک روز! همش یک عدد هازبند متریالِ بی ریش و سبیل بودم. از اینا که بزرگ بشن به همسر میگن عیال😂.

 اصلا در کل به چیزی به نام دوست دختر اعتقاد نداشتم و ندارم.

ولی تو خاطرات اکثر دختر پسرا که می‌شنوم مثلا میگن اره کات کردیم بعد فلانی رو چند وقت بعد دیدم خوشم اومد. 

بابا، چطور آخه؟

من نوشیدنی مورد علاقم صد ساله دوغه، باورتون نمیشه هر موقع فست فود هم میخورم با وجود تنوع نوشابه های فروشگاه ها فقط دوغ انتخابمه! یا مثلا تو مسافرتها، تو ماشین،خونه فامیل، اصن تا نرسم خونه رو تخت خودم، هیچ جوره نمیتونم درست بخوابم.

اونوقت یکسریا راحت معشوقه عوض میکنن.

ببین اصن کاری به روابط جنسی ندارم، یک سوال منو جواب بدید که چطور ممکنه تو صورت هر کدوم از کیس های مد نظر نگاه کنید بگید عاشقتم؟🥲

نه که قدیس از خودم بسازم ها، نه، کلا حال نمیده به نظرم. زندگی بی معنیه.

اون آرامشی که شب بیای ببینی خانوم غذا درست کرده (ترجیحا قورمه سبزی🫠) باهم بخورید و از روزتون بگید یه چیز دیگست. حتی اون بحث هایی که اکثرا بین بابا مامانامون هست که بعدا از دل هم در میارن و با یه دورهمی گرفتن با حضور بچه هاشون سر و ته قضیه جمع میشه. من حتی عاشق اون بحث هام‌.

خسته باشی و بیای خونه ببینی داره غر میزنه، ظاهر ماجرا احتمالا بخاطر اینه که مثلا توی فلان تصمیمت اشتباه کردی ولی باطنش اینه که دلش برات تنگ شده. (نویسنده این پست فیلم زیاد میبینه ظاهرا😅)

این که زن و بچه رو برداری بری پارکی، روستایی، مسافرت سطح پایین و یهویی، حتی شده با یه موتور و ماشین فکستنی، اون ارزش داره🙂

نمیدونم، شاید من برای این تایم از دنیا ساخته نشدم.

از سطحی بودن، از فقط همراهِ چند روز بودن، از درگیر هم نشدن، از بی تعهدی بدم میاد و واقعا هر چی بیشتر تو تفاوت تعهد داشتن و گذری بودن عمیق میشم بیشتر آدمای دورمو درک نمیکنم.

 یا من عجیبم یا اونا...

 

آدمی به امید زنده است

آدمی به امید زنده است

کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول کوچیک شما، محمدرسول · 29 فروردین ·

 از فوت پسرخاله، این مرد بزرگ ، چند وقتی گذشته بود.
اخیرا داشتم آماده می شدم برای یه تابستون پر از چالش شغلی.
شهر ما معروفه به لبنیات و پروتئین حیوانی و مردم طبیعتا خودشون یا  فامیلاشون مرغ و خروس و گوسفند و گاو و... دارند، این برای من به این معنی بود که با گرم شدن هوا و بهتر شدن وضع طبیعی تولید دام و طیور، قیمت تخم مرغ هم کمتر میشد، پس من باید حواس جمع می بودم که ضرر نکنم.

تو همین حین یهو جنگ ۱۲ روزه شروع شد، خب حالا خر بیار باقالی بار کن!

من بودم و قسط و بدهی وامی که برای کارم گرفتم، از اون طرف فروشم بخاطر فصل گرم ضعیف شده بود، از این طرف جنگ شد باز فروشم ضعیفتر میشد... البته نگرانی های مهم تری هم درمورد جنگ و نتیجه اش داشتم.

خلاصه، ۱۲ روز سخت رو گذروندیم و همه چی تو شوک بود. حالا تابستونو پشت سر می گذاشتم، اونم با یه حقوق کمتر از بخور و نمیر!

رسیدم به پاییز، وضع فروش بد نبود ولی به اخر دوره ی یکساله ی تولید نزدیک بودم. یه مشکل دیگه این بود، بعضی از آقایون اسمشو نیار بار خوراک دام و طیور رو احتکار کرده بودن و همه چی یهو پنج شیش برابر شد تو یکی دو ماه. هر چند که ما از جنگ عبور کردیم و مشکلی هم نبود، اما قحطی مصنوعی درست کردند خدانشناس ها...

اواخر آبان یکی از دوستام خبر اورد که شرایط کشور آذر-دی بهم میریزه، حواست باشه.
منم چون این دوستمو خوب میشناسم، اعتماد کردم و تقریبا آخرای آذر مرغ هارو فروختم که ضرر نکنم.

البته متاسفانه و خلاف میلم بصورت سر بریده و برای مصرف گوشتی، به عنوان مرغ ارگانیک محلی🥲
دلیل اما منطقی بود، تعداد گله کم بود و ماشین های باربری مرغ که میبرن معمولا روستاها و شهرها و در خونه ها میفروشن کلاس میزاشتن و میخواستن کمتر از نصف قیمت ازم بخرن و من مجبور به جلادی شدم تا قیمتش نیوفته😞

دی هم که خبر دارید اتفاقایی افتاد و پشتش اسفند که جنگ دوباره استارت شد...

دیگه این حوادث فرصت کارو فعلا از ما گرفت.
اما نکته جالب اینه، فرصت های جدید پیش اومد که بعدا درموردشون میگم.

بعد از تلنگری که سال 1403 خوردم، این دومین باری بود که حس کردم بزرگ شدم. درست تو زمانی که قاعدتا باید به خودم حق میدادم که از همه چی نا امید بشم، ادامه دادم!

بقول مامانم، آدمی به امید زنده است، تا الانش خداروشکر دستمو جلو کسی دراز نکردم... همیشه خدا رسونده.
قبول دارم مشکلات هست، ولی من مثل یه عده غر نمیزنم، با همه ی سختی هایی که زندگی داره تلاش میکنم و البته هدفی که دارم با شناختی که از مردم دارم، زمین تا آسمون فرق داره. پس زوده واسه تسلیم شدن!