قلعه ای که برای حیوانات نبود...
· 6 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه چند سال پیش رفته بودم نمایشگاه کتاب که یه چرخی بزنم. من دیر به دیر کتاب میخرم متاسفانه و بیشتر اون جمعیت و فضا برام جالبه😅.
توی گردش بین غرفه ها یک کتاب توجهمو جلب کرد، اسمش بود «قلعه حیوانات». برداشتم و دو صفحه ازش خوندم. از اونجا که درمورد حیوانات گفته بود و من عاشق حیواناتم، خریدمش.
به محض برگشتنم به خونه، کتاب رو باز کردم. چند صفحه دیگه خوندم و خیلی برام جالب بود، داستانی رو از زبان حیوانات مزرعه روایت میکرد.
هر چی جلوتر میرفتم بیشتر کنجکاو میشدم. برخلاف تصورم که یه داستانِ کیوت درمورد حیوانات انتظار داشتم، این کتاب خیلی سیاسی و البته آموزنده بود.
محتوای داستان، درمورد حیواناتی بود که در مزرعه زندگی معمولی داشتند. رابطه اشون با صاحب مزرعه بصورت کار کن-غذا و جای خواب بگیر بود و البته صاحب رفتار سخت گیرانه و گاهی بی رحمانه هم داشت.
حیوانات، کم کم به این فکر میوفتن که دور از چشم صاحب جلساتی بگیرند. طی یکسری سخنرانی ها و روشن سازی های شبانه به این نتیجه میرسن که صاحب مزرعه رو بیرون کنند و خودشون کنترل رو به عهده بگیرن و رفته رفته این موضوع روی کل مزرعه های مجاور هم تاثیر گذاشت و تبدیل به یک انقلاب شد. این انقلاب البته سراشیبی زیاد داشت و مشکلات زیادی رو گذروندند.
ماجرا اونجایی جالب بود که حیواناتی که از بقیه ظاهرا بیشتر میفهمیدن و استارت انقلاب رو بعضی از اونها زده بودند رفته رفته برای تدوام چرخه ی خود مستقلیِ مزرعه ها (شما بخونید منفعت بیشتر برای خودشون)، با آدم های شهر وارد مذاکرات می شدند و لابی هایی می کردن و بقول کتاب، حیوانات انسان نمایی شده بودند که شب ها روی دو پا راه میرفتن، قرارداد امضا میکردن و توی بار با آدم ها به سلامتیِ هم می نوشیدند.
من بعد از خوندن این کتاب، با اینکه اهل سیاست نیستم، احساس کردم دریچه جدیدی توی ذهنم باز شد. داستانش خیلی آشنا بود...
#مذاکره