حس خوشحالی عمیق
· 9 اردیبهشت · چیزی که جدیدا یاد گرفتم اینه که تا وقتی از داشته هات نهایت استفاده رو نکنی، نسخه بهترش واست ارزش نداره و صرفا یه دست آورد همراه با حس خوشحالی زودگذره. در اصل خوشحالی از عمق وجود خودمون میاد، اینکه چیزی جدید، گرون و سطح بالا باشه لزوما قرار نیست خوشحالی عمیق و حس رضایت درونی بهمون بده.
من به این باور رسیده ام که اکثر آدما حس خوشبختی واقعی رو گم کردن، چون لحظه های زندگیشونو عمیق زندگی نمیکنن و فقط سریع زندگی می کنند! سریع و بهره ور، و نه عمیق و نتیجه گرا.
یکی از اقوام رو مثال میزنم. ایشون بخاطر داشتن خانواده سطح بالا، از بچگی یادمه که همه ی شهر های ایرانو گشته، خوراکی های مختلفی خورده، لباس های آنچنانی پوشیده، از ترند بازار هیچ موقع عقب نیوفتاده و خلاصه به قولی تو ناز و نعمت بوده. الانم که بیست و چند ساله شده و مستقله، دقیقا روند زندگیش همینه. در مقابل من با زحمت پدر مادر بزرگ شدم و توی خونواده معمولی بودم. ۹۰درصد کشور رو نگشتم و خیلی از ترند ها و خوشحالی های خوراکی و پوشاکی رو تست نکردم.
من هر نوروز این آدمو میبینم. بعد از گذشت مدتی محو و مات و مبهوت مثلا پیراهن جدیدم میشه. سوال میکنه از کجا خریدم و من آدرس میدم و قیمتشو میگم. همیشه هر وقت میاد شهر ما، باهم بازار میریم و کلی خرید میکنه. برام جالبه که اجناس تنوعش کمتر از تهرانه و خب کیفیتش کمتر از اجناس محل زندگی این دوستمون . ولی میریم همونجا که مثلا من فلان چیزو خریدم. میشناسمش، حسود نیست، واقعا به نظرش جذابه و تا مدت ها از خرید چیزهایی که من هم دارم، لذت میبره و کلی بعد ها تعریف می کنه ازش!
توی خونه ی کلاسیک و به قول خوش باصفای ما، موندن و شب خوابیدن، به شدت بهش حال میده و آرامش داره. میگه چه کیفی داره اینجا. این در صورتیه که از نظر من همه چی عادیه ولی اون خیلی خوشحال به نظر میاد.
درمورد غذا همینطور، اگر باهم یه لوبیا پلو ساده بخوریم تا سال ها میگه عجب کیفی داد و دستپخت مادرت چقدر عالیه، برنجش چه با کیفیته، ادویه اش بهترینه و... در حالی که اینستاشو چک که میکردم می دیدم هر بار فلان رستوران گرون قیمت یک میز کامل غذای گرون سفارش داده و عکس گرفته.
نمیدونم چی میشه آدم به اینجا میرسه، ظاهری همه چی داره ولی رضایت و حس خوشبختی عمیق نه. در اصل گویا کل خرج ها و تلاش هایی که برای ادامه زندگی میکنه همش دنبال اون خوشحالیه هست. اما غافل از اینکه اون خوشحالی توی سادگی و صفاست. توی صمیمیت آدما، توی ساختن با شرایط و کم نیاوردن، توی حفظ اخلاق خوب با همدیگه.
از وقتی این آدمو شناختم و تو ذهنم تحلیل کردم، فهمیدم خیلی آدمای این شکلی دیگه با همین اوصاف زندگی می کنند. بعد از اون دیگه خداروشکر میکنم بابت نعمت هایی که داشتم و قدرشونو نمیدونستم، پدر و مادر، اون لباس معمولی، اون خونه ی کلاسیک و حتی اون لوبیا پلو!